اگر آنروز خودکشی نکرده باشی، امروز مطمئن باش رگ ات را میزدی!

یاد کاریکاتور توفیق افتادم. تختی دو بال بر شانه اش بود و با لباس کشتی بالای سر مردم لبخند به لب میرفت و در ابر بالای سرش (فکر میکنم) میگفت "واسه من نمیخواد گریه کنید برای خودتون گریه کنید" و مردم به آسمان چشم دوخته اشک میریختند. هر بار که پای خاطرات پدربزرگم می نشینم، بی برو برگرد به روز مرگ تختی میرسیم؛ پررنگ تر از تیر ژ-3 جوانی که در هیاهوی انقلاب در رفت و به پیرزنی سر قصرالدشت خورد و پیرزن روی دست های پدربزرگم جان داد. میگفت تا خبر شدیم کرکره ی خیاطی را پایین کشیدیم از میدان امام حسین که مغازه ی ما بود تا هتل آتلانتیک که جنازه ی تختی را میخواستند به بیمارستان ببرند در یک چشم بهم زدن آدم جوشید.

خاطره ای از سایه که میگفت در امجدیه مسابقه ای بود، شاپور غلامرضا آمد کسی تحویلش نگرفت، یه عده بادمجان دور قاپ چین شلوغ کردند و او دستی تکان داد. چند لحظه بعد سالن ترکید هیچکس مسابقه را نمیدید به یکی از ورودی های تماشاگران خیره شده بودندو تختی مثل بچه ای سر به زیر انداخته وارد سالن شد. قیامت بود قیامت.

مسابقه ی فینال پای چپ حریف اش آسیب دیده بود. مربی گفت تا از آن نقطه ضعف استفاده کند. تختی طرف پای چپ حریف اش نرفت. وقتی رقیب او «الکساندر مدوید»که هم حریف تختی و قهرمان جهان و المپیک بود ، تندیس او را مقابل خانه کشتی ایران دید اشک ریخت و گفت: کسانی که «غلامرضا» را می شناسند می دانند این مجسمه برایش خیلی کوچک است.

در تاق ضربی بازار ظاهر شد با مدال هایی که آورده بود برای زلزله ی رودبار بفروشد. بازار بسته شد. تختی را سر دست بردند. بیشترین کمک جمع شد. تختی محجوبانه سر به زیر انداخته بود.

جنازه ی تختی ناباورانه خاک شد. جلال آل احمد نوشت: «از آن همه جماعت هیچکس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی کرد.آخر جهان پهلوان باشی و در بودن خودت جبران کرده باشی نبودن های فردی و اجتماعی دیگران را و آن وقت خودکشی کنی ؟»

و امروز سالگرد مرگ تختی سال 1397 پسری دختری را کتک میزد و با سری بلند فیلم میگرفت. همه ی ما باور داریم اگر تختی بود لحظه ای درنگ نمیکرد و اینبار واقعا ..... خوشا به حالت پهلوان، خوب موقع مردی.

کسی نیست؟

{تصاویر بعضی از مطالب ام به مرور زمان پاک شده است یا آن لینک ارجاع اکسپایر شده یا هر چیز. به همین خاطر از این به بعد تصاویر را با کلمات تصویر میکنم یا مثل تابلوی نقاشی یا توصیف منظره یا مثل فیلم خلاصه که جز کلمه دیگر چیزی نیست مگر آنکه خلاف اش ثابت شود و منطق اثبات احساس است}


بعد از گذشت 2 سال دوباره سری به وبلاگ میزنم. ساده ترین قالب موجود بلاگفا آمده و قالب قبلی رفته. (اصلا یادم نیست قالب قبلی چه بود) سریع یک قالب از قالب های پیشفرض انتخاب میکنم. قالب قلم. قلمی که روزی بر کاغذ می آمد. (هنوز هم می آید اما پراکنده) خستگی مجال قلم به دست گرفتن را بعد از کار روزمره نمیدهد و دوربین های بالای سر مجال قلم به دست گرفتن هنگام کار. این لحظه های پرواز خیال از قفس روزمرگی بعد از کار تبدیل به عذاب وجدان میشود. برای همین موضوعی را به موضوع وبلاگ اضافه کردم به اسم "سرکاری". گاهی می آیم صدای تق تق کیبورد که در اداره بلند میشود گویی من سخت مشغول کار هستم اما از کار میدزدم ولی آن لحظات را اینجا مینویسم تا فردا بر علیه خودم با سرچ ساده ای استفاده شود. حال چرا باید این لحظه ها پیش بیاید را میدانم و نمیدانم.


هنوز وقتی به وبلاگ سر میزنم کمی میترسم برای نوشتن. دو مطلب ام به خاطر اشتباه بلاگفا پاک شد و من هیچ نسخه ای از آنها نداشتم. چاپلین اسطوره ی من و تبریک بهار که هر دو پر کشیدند به نامعلوم. بعید نیست سر این مطالب هم همان بلا بیاید. اما نه از تقدیر گریزی است نه میتوان قوانین لق و لرزان دنیای مجازی را تغییر داد. دنیایی که همه چیز به نامعلوم وصل است. نامعلومی که یک قطع و وصل برق یا یک دکمه کن فیکون اش میکند. 


اینبار مینویسم با هر رسم الخطی که دوست داشته باشم. چرا که بعید میدانم در این خرابه کسی گذرش بیافتد حتی از روی جستجوی گوگل. فقط مینویسم که نوشته باشم و مدارک مستند جمع کنم!

 

بی کران شوره زاریست این روزگاری گلستان آشنایی!

با رگ های مالامال از زهرِ سخن، با تنی بی رمق، با ثانیه های قاصدِکوتاهیِ ناگزیرِ گردهمایی فکر و خیال و خواب و زنگ دوباره ی آغاز، با جانی رنجور از تکرار و ذهنی خسته از فرار و قلبی مملو از یادگار، بی حساب مینویسم. مینویسم از تنهایی. بی امید نجات، غرق در شنزارهای بهانه، پریشان، کلمات را پرواز میدهم شاید رازداری نامه های سر به مهر از پای پیامبران بردارد. عریان از هر برگ و بار در محاصره ی گرگان تقدیر سر به سنگ جبر میکویم تا بر زمینِ سردِ تیره خون متعفن از تجربیات همه تلخ، زهر را قبل از دریدگی، از بدن بشوید تا آسوده سر به راه کاروانیان سرنوشت بگذارم.
از کابوس هولناک با چشمانی از حدقه در آمده و لباسی تار و پودش عرقِ سردِ جنون چو مرغ بسمل گریزان سوی سراب فردا پا در راه بی بازگشت میگذارم!
آهای!
آهای!
آهای!
راهی نیست!
فریادی نیست!
یاری نیست!

از آمدنم نبود گردون را سود


سالنی دو طبقه یا بهتر بگویم، دو سالن کنار هم.یکی بزرگتر از دیگری.سالن بزرگ از بالا یک پنجره دارد. صندلی ها با شیب تند چون سالن های پردیس سینمایی صف آرایی کرده اند و پایین دست چپ دری ست به سالن کوچک تر که به سالن آمفی تئاتر صد نفره ی دانشگاه می ماند! دو سالن، دیوار به دیوار هم چون پدر و پسری دست در دست هم. روی هر دو پرده، یک فیلم در حال اکران است. سالن ها از جمعیت لبریز. سالن کوچک را دوستانم اشغال کرده اند و پس از چندی مرا بیرون میکنند به خاطر شلوغی و مزه پرانی! جمعیت سالن بزرگ را نمیشناسم. ردیف آخرِ سالن بزرگ روی پله مینشینم چندی بعد دستِ پر مهری را بر گردنم حس میکنم. عمویم است. باورم نمیشود. وقتی محو فیلم میشود بلند میشوم تا سالن را ترک کنم.بیرون برف میبارد. سوله ای که دو سالن را پناه داده بالای تپه ای جا خوش کرده است. پایین تپه سرسبز است و بالا برف میبارد. پایین، ساختمان هایست با معماری قرون وسطا و یک ساختمان هم شبیه خانه های ویلایی بازی سیمز! هر کدام در آن پهن دشت سبز به زیبایی آرمیده اند. از پنجره ها میتوانم اتاق های نورانی مملو از وسایل تجملی را بینم. نمای سنگی با تنه ی قهوه ای درختان و سبزه ی برگ و چمن هارمونی زیبایی ساخته. درگوشه ای مجسمه ای کنار سنگفرشی منقش به اسطرلاب زیر درخت گیلاسی که کنون برگریزان اش است مرا یاد این بیت می اندازد، عشق اسطرلاب اسرار خداست.
این فضایی بود که در خواب میدید. روی تخت چنان افتاده بود گویی خواب آخرت رفته و اتاق، خوابگاه نهایی اش است. البته متکایی که روی سینه اش چون سنگ لحد جا خوش کرده بود این تصویر را حقیقی تر میکرد. انگار عصب هایش از کار افتاده بود.هر بار که از خواب میپرید میدانست باید بیدار شود اما کدام نَفس، رویایی بدین شیرینی را با واقعیتی تلخ عوض میکند؟

عادت داشت از خود، از مشکلات فرار کند. با تلف کردن وقتِ دیگران یا با خیال، در تنهایی. چرا انسان نمیتواند در دنیای خیال زندگی کند؟ اگر همه چیز حد و اندازه ای دارد پس چرا این بزدلی بی حد و حصر است؟ حصر. واژه ای آشنا اما فراموش شده. غریب. بگذریم.

آنقدر رویا را باور کرده بود که از این پهلو به آن پهلو هم نمیشد.از دور قسمتی از تخت بود. جزئی از کل. آدمی که انگیزه نداشته باشد فرقش با شیء چیست؟ تا حالا کسی از همین تخت پرسیده دوست داری تکیه گاه، استراحتگاه یا بدتر از همه نشیمنگاه دیگران باشی؟شاید دلش بخواهد بی روپوش های رنگارنگ گوشه ای بدون تحمل وزن دیگران روزگار سر کند؟ شاید صبرِ فنرهای وجودش تمام شده؟ نمیدانم. چون تصمیم هایش، چون کارهایش، چون روابط اش، چون....بیچاره ی نصفه! یک عمر نصفه نیمه زندگی کردن آدمی را تا میکند. نصف میکند. دوستی، درس، مسئولیت، امید همه چیزت نصفه میشود. سلام ات به علیک نمیرسد.
به سختی (آنهم از سر عادت) از جا بر میخیزد. اگر میتوانست کل روز را میخوابید. اکنون نصف روز گذشته بود پس بلند شد. تمام کارهایش را به بهانه های مختلف به دست زمان سپرد. زخم را زمان مرهم نمیگذارد.......متن هم نصفه شد. عمری بر باد گره زده بود. بیهوده پو. شاید بخشی از تهوع سارتر متن را پایان بخشد:
((از جا می پرم: اگر می توانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر می شد. اندیشه ها بی مزه ترین چیزهایند. حتی بی مزه تر از گوشت تن. دایم کش می آیند و مزه ی غریبی به جا می گذارند. ... من وجود دارم. می اندیشم که وجود دارم. اوه، این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دور و درازی است. و من آن را می گسترم، آهسته آهسته ... ای کاش می توانستم خودم را از اندیشیدن باز دارم! می کوشم، موفق می شوم: انگار کله ام از دود پر می شود ... و ایناها باز شروع شد:
"دود ... نباید اندیشید ... نمی خواهم بیندیشم ... می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم. نباید بیندیشم که نمی خواهم بیندیشم. زیرا این همچنان یک اندیشه است." آیا هرگز پایانی بر آن نیست؟))

بر بادیه جان سپرده،یادآر!

آن روز پاییزی. از درس تاریخِ نه چندان دور باز میگشتم. موزه ی عبرتِ جلادان! یادگاری تا بدانند با دستان خون آلود هر قدر صورت خویش بپوشانند، زمان آنان را میشناسد و عذاب، گریبانشان رها نمیکند. آنکس که همه عمر بازجوی دیگران بوده روزی (نه چندان دیر) بر صندلی متهم می نشیند تا تمام تجربیاتِ پر پر کردن لاله ها را برای اعتراف گرفتن از خویش به کار گیرد و دیگر راهی برای رهایی متهم نگذارد! اینان جزای عمل در دنیا میبینند و حساب همه ی فریاد ها و شلاق ها و شکنجه ها را خود پیش از مرگ از خویشتن می ستانند. گرچه مجسمه شان پس از مرگ نیز سر پست حاضر است و نامشان بر اتاق خدمتشان هنوز حک شده و این بدعتِ تلخِ تاریخ است که نام فرعون بر اهرام بماند و کارگران گمنام در کنار آن مقبره ی عظیم بی نام و نشان دفن شوند.
زنگاری که فضای هولناک آن سازه ی افتخار آمیز مهندسین آلمانی، با آن حوضِ یخ بسته ی حیاط مرکزی و سلول های دوار و فضای دایره واری که صدای فریاد در آن گم و خفه میشود، بر دل نهاده بود با تلالو انوار تالار آیینه و معماری شمس العماره و نقش و نگارهای کاخ گلستان زدوده نشد. همچنین زخم یاسی که دیدن اسم و عکس ستارگان کنون خاموش (آنانکه روح آزادشان هنوز فریاد آزادی سر میداد و چشمانشان در این قابِ بی روح،حماسه ی پهلوانانی چون سهراب که خیمه بر سر کی کاووس آوار کردند،نقل میکرد) بر دیوارِ زندان شب بر جگرم می نهاد، مرهم میطلبید و دریغ از نوشدارو.
رویارویی با حقایقی از این دست برای آنکه تازه پای از دنیای کوچک خویش بیرون نهاده و اسمی چون کهربا این کاه سرگشته را – چون غریبگان که آشنایی مییابند – در آن خانه ی جدید به خود جذب کرده،بسی سخت بود و به همین خاطر من خود را در این دیار وحشتناک چون غریبه ای یتیم یافتم.همه چیز بی رنگ و خاکستری بود.آسمان غم گرفته ی پاییز را ابر جهت تسکین با آن پوستین سرد نمناک در آغوش گرفته بود.تن را سوز سرما چون نیش خار و جان را هول و حسرت چون نیش کژدم میگزید و من غرق در افکار مبهم، گذر زمان و هم نشینی با دیگران را حس نمیکردم. هر از چندگاه برق آشنایی میدرخشید و صدای خنده ای در فضای اطراف طنین انداز میشد اما حصارِ احتیاطِ بین انسان ها اذن جنون نمیداد تا آن برق، هدایتگر منزل لیلی شود.


سفر یک روزه به پایان رسید و من نه چرایی آنجا بودن مینداستم نه چگونگی اش را. ایستگاه پایانی. گنگ پیاده شدم. نه صدایی بود، نه رنگی و نه مقصدی. چون درخت سوخته در بیابان خشکم زده بود و تنها صدای تنهایی بود که از گلدسته های مسجد سپهسالار به گوش میرسید. چشمانم را بستم تا حرکت ماشین ها و گذر زمان را حس نکنم. در آن لحظه احوال خودم هم برایم مهم نبود چه رسد به میزبانی توپ های استبداد در آن میدان و خون آزادگان بر سنگفرش خیابان و تکیه ی خائنین بر مسند نمایندگان و هزار قصه ی پر غصه ی دیگر. نمیدانستم رودهایی از این سرچشمه دشتِ خاطراتم را سیراب خواهند کرد. تاریخِ اماکن آنزمان برای آدمی مهم میشود که خاطرات به دانستن اش لیاقت بخشند. من منتظر دست تقدیر بودم تا عین همیشه به نامعلوم هدایتم کند که ندایی از آن جمعِ همسفر چون نفخ صور که مردگان زنده میکند مرا به میهمانی خویش دعوت نمود و من چون یعقوب که بوی پیراهن یوسف بینایش کرد، عطر آن یوسفان چشمانم گشود و خویش را در بزم عاشقان یافتم. اولین دیدار بود اما آنان را همدلانی دیرینه یافتم. انگار سالهاست با هم معاشرت داریم. من کسی بودم که بی سعی صفا و مروه چشمه ی معرفت یافته است. گرچه باده ی مهر ایشان چنان مستم کرده بود که سرما را حس نمیکردم اما میدانگاه مکان مناسبی برای آشنایی بیشتر نبود. آنچنان از یافتن آب حیات دوستی در آن کویر غربت خوشحال بودم که به هیچ چیز جز از کف ندادن اش نمی اندیشیدم. وقتی به سوی مقصدی که من نمیدانستم کجاست (اصلا برایم مهم نبود چرا که الان را چون کلیم الله میدانستم که مرا به سوی ارض موعود میبرند) رهسپار بودیم نمیدانم چرا تمام ساختمان های مسیر (آن رازدارانِ زبان بسته و میراث دارانِ خستگی و غم شهر)را چون سربازانِ مراسم استقبالِ رسمی اما با رویی گشاده و  به صف شده، میدیدم. در بادیه ی غربتم گلِ شادی رقصان میرویید. آنان را مژده دهندگان  بهار میدانستم. آن جمع را نقاشانی یافته بودم که با سه رنگ اصلی عشق و امید و رفاقت بر بومِ زمانه طرحی نو می زنند. سرانجام به مقصد رسیدیم. مقصد کهنه کافه ای بود که همه چیز آن قدیمی به نظر میرسید و واقعا هم بود. از گارسون تا فنجان! اما بیشتر به شهرک سینمایی میمانست. انگار دکور است. روح نداشت. کافه ای که زمانی خالق بوف کور به آن روح و اعتبار میبخشید کنون به این روز موزه وار در آمده بود. یکی از یاران با اشاره ی دست گفت: ((هدایت آنجا مینشسته)). من نشانی را دنبال کرده عقب سر را نگریستم و مبهوت ماندم چرا که او آنجا بود! فرسوده، دلزده، حیران، بریده از همه باور ها با موهای نرم گربه مانند که به عقب شانه کرده بود.صورت مثلثی، شبیه پروانه. با عینک گرد. چشم های عسلی و تنی لاغر. سیگاری لای انگشتان یک دست و دست دیگر مشغول نوشتن کلمات خیالی روی میز. یک لحظه چشمانش را به من دوخت و چنان به من خیره شد انگار قصد دارد رازی برملا کند و شنیدم: ((تو چرا از اول ساکتی)) رو به جمع کرده نتوانستم بگویم چنان ماتِ تولد ققنوس عشق ام که یارای سخن گفتنم نیست. آنجا که شیران بغرند شغالان خاموش میمانند. برای همین لبخندی زده سریع بازگشتم تا راز را بیابم اما او آنجا نبود. کنار پنجره میز و صندلی خالی چنان آرمیده بودند که گویی صد سالی هست غبار زمان از رخشان پاک نشده. نسیم مهر یاران بود که نوازشم کرد و مرا به سوی خود کشید تا در دریای معرفت غوطه خورم. من بر پشت موج های سخنان پر امیدشان بر اوج ها رهسپار بودم. آغوش دریای دوستی چون دایه ای مهربان قطره طفل پریشان را در آغوش کشیده بود. نغمه هایی که آن هزاران از گلستان روح خویش سر میدادند هر مرده ای را حیات میبخشید. در میان آن خواسته ها و آرزوهای آرمانی من تنها یک خواسته داشتم آنهم توقف زمان که ممکن نشد و زمان وداع رسید. شاد بودم و خود را چون عقابی مغرور که کنون همه ی جهان را زیر پای خویش میداند، میدیدم. در آسمان خیالات پرواز میکردم و غافل از دست شکارچی تقدیر که.....بگذریم.
پیش از رفتن دوباره به آن گوشه نگریستم و دیدم تنها به بیرون خیره شده و شیر قهوه اش را مز مزه میکند و انگار زیر لب میخواند:
افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهد به جا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشیم ناییند دگر

شکنجه ی شب هجران به زیر پنجه ی درد!

آنقدر چون بیماری که درد امانش بریده مسکن طلب کردم تا بی هوش روی تخت افتادم و از بخت بد طبیب به بالین آمد و من دردی حس نمیکردم تا حبیبم درمانش کند.اگر ذره ای دلاوری در وجودم بود خود را به سهراب تشبیه میکردم نه برای آنکه نوشدارو دیر به بالین آمد، چه، فکر میکنم دردش از جگر دریده به دست عزیز نبود و امانش را اثر نکردن آوای مهر در دل یار بریده بود. پس همان بیماری که سپاه رنج ملک جانش تسخیر کرده و کاخ آمالش به آتش کشیده و نورِ امیدش بی فروغ کرده مشبه بهتری است.
بزدلی که مقابل تیغ جدایی سر خم کرد و حکم تنهایی را چون حکمی عادلانه روی چشمانش گذاشت و پس از آن خود را سرگرم مزرعه ی خیال کرد (هر چند نتوانست محصولی با داس قلم از آن درو کند). اما روزگار چشم دیدن زراعت اش هم نداشت.
هجوم سواره نظام تقدیر با نیزه های زهرآگین افکار بود و او اینبار قصد مقابله داشت. تمام توانش را با یاریِ شوقِ دیدار چشمانی ملکوتی جمع کرد تا تن را بر زانوان خسته از بار روزگار استوار دارد و چون سرباز قد علم کرده و از آخرین سنگر محافظت کند (گرچه بیشتر شبیه مترسک شد). ایستاد و چشم به دشمن دوخت و حواسش را........نتوانست جمع کند.....گرد و خاک برخاسته از هجومِ بی رحمِ سربازان، یادِ کاروان رفته ی یاران زنده کرد و .......نیزه ی تقدیر جگرش درید........................
وقت ملاقات تمام است و چو تخت پاره ای بی روح بر موج ثانیه ها رهایِ...رهای...رها..ی..ره..ا..ر..ه..ر.

چها خواهد شد؟ آن هم هیچ!

سرنوشت محتوم و محکوم به فنایی در پیش است. زنجیروار وقایع رقم میخورند و امثال من راهی به رهایی نداریم. سنگ آسیاب زمان در چرخش است و ما هر چه در آن میانه تقلا کنیم درد بیشتر، توان کمتر و شکست تلخ تر میشود. طبیعت بی رحم است و انسان -این خلیفه- غایتِ بی رحمی است. قانون بقای اصلح بی چون و چرا امپراطوری خویش میگستراند. عده ای ارباب میشوند، عده ای بنده، عده ای عبرت و عده ای هیچ! نه نام و نشانی خواهد ماند نه گزارشی از ظلم و مظلومیت. آن هیچان هر قدر سعی کنند خود را از نوارِ نقاله ی این تقدیرِ پایانش کوره ی نیستی رها کنند، جز تسریع در قبول شکست ره به جایی نبرده و تمام  راهِ سوزان را در رنجی پوچ و تقلایی ذلالت بار به پایان میرسانند. کدام گوش نوای مظلومیت را میشنود؟ و کدام چشم گواهی به ظلم میدهد؟ و کدام دست به یاری میشتابد؟ و کدام عقل به فکر چاره می افتد؟ و کدام نفس خویش را سَر میبُرَد؟ و کدام عشق ققنوس وار آتش به عالم میزند؟ و آنهمه درد و فریاد و رنج و جدایی و تلخی و طاعونِ رخوت و پوچی و نیستی و فنا و غریبگی و تنهایی و رنج را برای همیشه جای آنان که این ودیعه های هستی را عمری به دوش کشیده اند، راهی نیستی میکند؟ و تنشان را به خاک و خاکسترشان را به باد و یادشان را به آب میسپارد؟ و بال گسترانیده در آسمانِ صبورِ ریه هایش از سرب و باروت و دود لبریز و گوش هایش از هیبتِ شکستِ صوت و سوتِ آهنین دل پرندگان و فغان و فریاد و التماسِ خونین دل مردمان کر و جانش در تبِ طمع و خود بینی و خودهخواهی سوزان، بر زمین مملو از خون و جنون و فقر و صبر و بردباری و آزار و شکنجه و درد (این سرمایه اش راهزنانِ به کسوت میهمان در آمده غارت کرده) سایه بیافکند تا  وارثانِ گمنامانِ تاریخ (همان هیچان) هم سایه اش شده سوی رهایی و آزادی و زیبایی کاروان مهر و هم دلی اشان را رهسپار کنند؟ کدام شور شیرینی خردمندی را در کاممان جاری میسازد؟ کدام عشق دست ها و دل ها و زبان هامان را به هم گره میزند؟ کدام سربند ما را به هم میشناساند؟ کدام امید قوت را به زانوان و قدرت را به بازوان و اشتیاق را به دیدگان باز میگرداند؟ کدام سرانجام، حقیقی است؟.

در غبار حسرت و هیهات!

بی حوصلگی مجال قلم به دست گرفتن نمیدهد.

کلمات فرار کرده اند؟ رخوت به جانم چنگ زده؟ چرا توان نوشتن نیست؟ پریشان گویی آنقدر زیاد است که نه فعل معلوم است نه فاعل و نه مفهوم!
چون عابری به سوی نامعلوم، قلم روی کاغذ، بی هدف،با سرگیجه، چون مستی افتان و خیزان از باده ی درد یا ناهمواریِ راه تلو تلو میخورد و سپیدی کاغذ را چون روحش به پلیدی می آلاید.
تنهایی؟ حصر؟ ناامیدی؟ نمیدانم. آنقدر آشفته ام که کلمات را با هیچ لباسی نمیتوانم بیارایم. چون خیاطی کور که هنگام اندازه گیری سوزن به تنشان زده و لباس های بدقواره به برشان -با لکه های خون- کرده به پشت میز سطر ها، در عروسی جنون و پوچی میفرستم.
ارکسترِ افکار شروع به نواختن سمفونی درد به آهنگسازی تقدیر میکند. میهمانان به صرف روحِ تکه تکه مشغول. هنگامه ی رقص میرسد و آنگاه ارکستر والسِ سرزنش به آهنگسازی من را مینوازد و خونین مهمانان آخرین پایکوبی را آغاز میکنند، رقص مرگ. مرگِ امید.

ای در میان جان و جان از تو بی خبر

باید قدری تامل کنم. ذره ای آرامش. لختی رجعت به درون. رودرروی تنهایی در دادگاه قاضی اش وجدان، حاضر شوم. شجاعت میخواهد در دادگاهی که همه چیز بر علیه توست (دادستان و قاضی و وکیل همه یک نفرند) مقابل خود از خود دفاع کرد. شجاعت میخواهد در آیینه خلوت، تنگ نظری خود را دید و والاتر شجاعتی لازم است برای نگریختن از آیینه!
شجاعت میخواد شکوه گم شده ی شهری را یادآورد. شهر دوستی. شهر لحظاتش شاعرانه. کلماتش عاشقانه. شهر رنگ و شور و شوق. شهر دیوار های همدلی اش رفیع. شهر.......شهر ویران شده با متعفن نیرنگِ اسب چوبین. آن دلفریب هدیه زورمندان. مملو از سربازان بی رحم مصلحت.

شجاعت میخواهد بر خرابه های این ویران شهرِ آرزو پای نهاد و به دنبال امیدی نیمه جان آوار های سوخته و فروریخته از شعله های سوزان فراموشی را جست و جو کرد و تنها در کوچه های زمانی تفرجگاهِ قرار هایِ خیالی عاشقانه با جوی جاری از خونِ امید های به مسلخ برده، هم گام شد و در زیر درختِ سوخته ی زمانی در پناه سایه اش راز های مگو در گوش یار خوانده بی یار نشست و از شرم حضور سایه سیه کلاغان، بر بی بار شاخه های زمانی جولانگاه بلبلان عاشق بوده و جای قار قار مرگ مژده ی ظفر سر میداده، دمی ماند و قطره ای گریست!

شجاعت میخواهد ویرانه ها را آباد کردن. شجاعت میخواهد با اینهمه تغییر خود بودن و خود ماندن.
کاش هر کدام دلخوش سراب نمیشدیم و با هم آب حیات عشق را در رگ های این شهر روانه میکردیم.

شهریارا چو به باغ آمد زاغ---بلبلان لب ز سخن می بندند

این دنیا بی رحم نیست، انسان بی رحم است. او بی رحم است که روح خود را پشت میله هایی از جنس تنهایی به بند می کشد. او بی رحم است که بر پای آزادی زنجیری از جنس پول، به بهانه ی زیستن میزند. او بی رحم است که فریادش را در گلو خفه کرده تا این بغض آبستن شده روزگاری انتقام زاید. اوست که لبانش را مقابل هجومِ وحشیانهِ لشگرِ تاتارِ کلماتِ ناظمانِ روزگاری مروت داشته (همچو او) با نخی از جنس نفرت میدوزد. اوست که آن خردِ پیر را به تیغ گیوتین منطق نوین بشری می سپارد و عقاب تیز پرواز روحش را پر بسته به قصابان پیش بندشان به خون آرزو های بر باد رفته گلگون، هبه میکند تا کرکسان سنگدل بر آن بی خوان لانه تکیه زنند.
اوست که نگین سلیمانیِ ملک دل را به دیو نا امیدی سپرده و آن پیام آور امید را خانه نشین کرده و آن مسیح عشق را به صلیب کشیده تا یهودای عقل همان جهنمی را بخرد که پدر به گندم فروخت.
او، من و توییم که بی وقفه سرگرمِ کاشتن این جولانگاهِ بی حاصلِ کلاغانیم.

بشر از مادر ایام نمیزاد ای کاش

بیرحمی، پس از مرگ حقیقی ترین حقیقت زندگی است. سیلی از لحظه همه چیز را در مینوردد و خواه ناخواه به مقصودِ محتومِ نامعلوم اش(تالاب یا دریا) میرساند. برای ایستادن یا باید سنگ بود یا درختی ریشه دوانده، که تنها ریشه ی آدمی دل اش است. و اگر از سیل در امان مانَد، هر قدر هم خسته دل، دل به پاییز عادت نسپُرد، دنیا با تبر تقدیر با دستانِ جلادِ نامش تنهایی به جانش می افتد و دلِ نیم بند اش را ریش ریش میکند.

و این پوک درختِ بی ریشه هر قدر به ظاهر تنومند و استوار نماید با نَمی از جا کنده میشود، چه رسد به این سیلِ بنیان کن؛ و بدا به حال عزیزانی که دل به این تنه ی موریان خورده خوش کرده و امیدشان را به این تکیه گاهِ بی تکیه، تکیه داده اند حال آنکه ایشان تنها تکیه گاه این بی امیدِ بی پناهند و تنها، هُرم نفس هایشان طراوتی ظاهری به این دیر خشکِ سرمازده داده است و چه شرمسار است که برگ و باری ندارد تا سپری باشد مقابل هجومِ رگبارِ زهرتیرِ کماندارانِ تقدیر تا مهربانان دمی بیاسایند و تنشان از رنج زخم های دیرینشان آرامشی یابد زیر موهوم سایه ی روح نوازِ کوته درخت بی حاصل. درختِ بی بار{سکون}شاخه هایش خم شده از نادیده بار روزگار. در این بیابان تنهایی تک درخت، بی صدا خون میگرید از شرمساری.

 

مطربان رفتند و صوفی در سماع!


دومین متن از استاد بیضایی درباره ی نمایش جدید ایشان طرب نامه در دانشگاه استنفورد (لینک متن اول)

طَرَبْ‌‌نامه بَرآمَده از نمایش شادی‌آوَرِ ایرانی نامیده به "تقلید" است که اجراهای آن بر تختِ حوضِ خانه‌های اعیان، نام آن را کم و بیش به "تَختِ‌حوضی" تغییر داد.
ریشه‌ی تختِ‌حوضی در آیین‌های بسیارکُهَنِ بشری و در جشن‌های سپاسگزاری از زایندگیِ گیتی و ستایشِ باروَری است که زایِش، خُورش، و بالیدَنِ مَردُمان از وِی بوده و هست.
کُهَنْ‌تَرین ریشه‌ی بَر مَن شناخته‌ی این نمایشِ سور، آیین‌های پیروزیِ فریدونِ پهلوانْ‌شاهِ ستمدیده‌ی جوان، بَر ضَحّاکْ‌شاهِ پیر، مارْدوشِ غارتگر و ویرانگر است که خُود نمایشِ پیروزیِ بهارِ نُو بر زمستانِ کُهَن بود و آغاز جشن‌های نُو شُدنِ جهان و بازگشت سرسَبزی و فراوانی؛ و هنوز عملاً حاجیِ سفیدموی و جوانِ پَریشان آن دُو را بر صحنه تقلید نشان می‌دَهند و زَنْ‌حاجی و دختر جوان طبیعتِ نُو شَونده‌اَند، و غلامِ تیرهْ‌گون‌چهره [= سیاه؛ نیمه‌ی دیگر جوانِ پریشان] میانگیِ این‌همه و پیش‌بَرَنده‌ی این دگرگونی است.
ریشه‌ی هَمْ‌پیوَندِ دیگر، آیین کُهَنِ بازگشتِ روان‌ها [= فَروَهَر] در پنج روزه‌ی پایان سال است که در آن نظمِ همیشگی بر می‌اُفتاد و باز دُو چهره‌ی سیاه و سفید با تَنْ‌تَکانیِ لَقْ‌لَقان و بُریده بُریده [که تَنْ‌شکنی خوانند]، تفاوتِ رفتارِ روان‌های برخاستگان را با زندگان نشان می‌دادند؛ و نیز جشن‌های پیوسته بِدان یعنی نوروزیْ‌خوانی – که پیشباز رفتنِ بهارِ نُو بود – و آن میان جشنِ "کوسه‌‌ بَر نشین" [در راندنِ زمستان] و "میرِ نوروزی"، که شکست زمستان و پیروزیِ بهار را به شکل راندنِ شاهِ سِتَروَنِ بَدْهیبَت [= کوسه] و نشستنِ شاهِ جوانِ نُوبخت [همان ضحّاک و فریدون] به بازی در می‌آوَردَند و سرودِ خُود می‌ساختَند.
هنوز این رقصِ تَنْ‌شِکَنی با تکانِ‌های لَق و بُریده را در تَختِ‌حُوضی می‌بینیم، و هنوز حاجی و سیاه یادآوَر دُو شاهِ پیر و جوانِ اسطوره‌ی کُهَن‌اَند، و هنوز تختِ‌حُوضی جشن شادی و پیوَند و باروَری، و پیروزیِ روشنی و امید بر تاریکی و افسردگی و خشک‌سالی و نازایی است.
قَرن‌ها سَرکوب و فشارِ اخلاقیاتِ متظاهِر نمایشِ ستایشِ باروَری و زایِش را از باروَری و زایِش انداخت و با این‌هَمه مقلّدان و مُطربان آن را نهان و آشکار، و به دشواری بیش و کَم نگه می‌داشتَند. اَواخرِ قرنِ گُذَشته‌ی خُورشیدی – که دارندِگان تفریح‌طلبی بودند که هزینه‌ی نمایش و دسته‌ی تقلید را توانستندی پَرداخت؛ تقلید، زمستان‌ها در شاهْ‌نشین خانه‌های اعیان و تابستان‌ها بر تَختِ‌حُوض باغ و حیاط ایشان و در میان چنبره‌ی تماشاگران بازی می‌شُد؛ نمایشی بی‌متَنِ ادبی سنجیده، مُتَّکی بر موسیقی و رقص [= نوا و نَوانِش]، پُر از بِداههْ‌پردازی لفظی و رقصی و حاضرْجوابی‌های خُودْجوش، لهجه‌های واقعی یا مَن در آوردی، و پُر از لطیفه‌های جِنسی و بی‌پروایِ کلامی که گوهَرَش خواهی‌نخواهی نفیِ اخلاقی‌نماییِ متظاهرانِ قَدَرقُدرَت بود و منطق و هَدَفش براَنگیختَنْ به شادی و پیوَند و باروَری. در عروسی‌ها و جشن‌های بُزُرگ، تقلید یا تختِ‌حُوضی گاه از غروب آغاز می‌شُد و با پذیرایی‌ها و میان‌پَرده‌های رقصیِ بی‌سخن [= تَنوَکْ‌بازی] و باز پیگیری نمایشِ اصلی، سپیده‌ی فردا به پایان می‌رسید؛ و جُز مهمانانِ جشن، اهلِ اَندرون از پنجره‌ها و مهتابی‌ها، و همسایگان از سرِ بام‌ها و بالاخانه‌ها به تماشا می‌نشستند.
این خَندْبازی یا نَمایشِ هشت‌نُه ساعته که از فُرورَفتنِ آفتاب تا بازبرآمَدنِ آن می‌کِشید، خُود پیوَندش با جشنِ باروَری و شب‌زِنده‌داری‌های مِهری و آیین‌های چراغْ‌اَفروزی و راندَنِ تاریکی را یاد می‌آوَرَد.
با ناپدید شُدَنِ تیره‌یی از اعیان و بَراُفتادَنِ خانه‌هایی که هم حُوض و هم گُنجایش سورهای بُزُرگ داشتند، دسته‌های تقلید اندک‌اندک صحنه‌ی نمایش در کاروانسرا و تیرفروشی و قهوه‌خانه ساختند و سپس تماشاخانه‌هایی دست و پا کردند و نام و نشانِ برخی از ایشان به نوشتن درآمَد. در آغازِ دَهه‌ی چهل، علی نصیریان که بازی‌های تختِ‌حُوضی را از نزدیک می‌شناخت نمایشنامه‌یی به نامِ "سیاه" نوِشت که جای خُودِ تختِ‌حُوضی پشتِ صحنه‌ی آن [صورتخانه؛ اتاقِ رَختکَن و بَزَک] را نشان می‌داد و دَرباره‌ی زندگیِ بی‌شادیِ مطربها بود.
من نمایش تختِ‌حوضی را نه بر تختِ حوض که در تماشاخانه دیده‌اَم و پیشینه‌ی اجرای آن در شاهْ‌نشین یا تختِ‌ حوض را از پژوهش‌هایم می‌شناسَم.
در یکی دُو سَده‌ی پیشین سفرنامهْ‌نویسانِ فرنگ و دانشورانِ ایرانی تقلید را دیده و آن را هَجوْ و بی‌معنی خوانده‌اَند. مِعیارِشان البتّه ادبیات و فرهنگ متعالی و نیز اخلاقْ‌فروشی بزرگانه بوده است. حقیقت این است که در هَمه‌ی تاریخِ چهارده سَده‌ی گُذشته‌ی ما، آن‌همه عارف و دانشوَر و ادیب و شاعر و نویسنده از پرهیزِ اخلاقی یا در رعایتِ جایگاهِ اجتماعیِ خُود – حتّی یک سطر در این نمایشِ تُهمت‌خُورده نکوشیدَند و گامِ کوچکی بَرنَداشتَند.
پُرسش همیشگی‌اَم این بود که در شرایطی بهتَر، اگر این بازیگرانِ هَدَر شُده، نویسنده، پشتیبانی و حمایت داشتند، تقلید – یا به نام دیگرش تختِ‌حوضی – چگونه می‌تَوانست بود؟
طَرَبْ‌نامه چهارُمین آزمونِ مَن در یافتَنِ پاسخِ این پُرسش است!
بهرام بیضایی نوروز 1395

خرابه خانه ام ویرانه تر شی!


نوشتن درباره ی برخی از افراد حتی در خلوت به خاطر عظمت ایشان کار سختی است چه رسد به نوشتن در فضای مجازی! چند روز پیش بعد از دیدن تیزر نمایش طرب نامه ی اقای بیضایی بحثی در گروهی پیش آمد که ایده ی نوشتن متنی (بر اساس همان بحث) را در سرم انداخت اما پس از شروع متن در اواسط کار(مثل موارد خیلی مشابه در زندگی) دست از کار به امید صیقل بیشتر و فردای بهتر،کاغذ و قلم را به حال خود رها کردم و شروع به آماده سازی وبلاگ(همانطور که در پست های پیش توضیح دادم) کردم تا شاید انگیزه ای برای تکمیل و بهبود متن ایجاد شود.اما امروز متنی از خود استاد بیضایی درباره ی نمایش منتشر شد که  حیف ام آمد متن را منتشر نکنم و قبل از انتشار آن مواردی را به همان دست و پا شکستگی و کدری بنویسم تا از میانشان شاید یک خط به درد بخور بیرون آمد!
امروز با دیدن آگهی دوم نمایش طرب نامه اثر استاد بهرام بیضایی دلم برای بار دوم در همین روز های آغازین بهار برای خودمان سوخت،چرا که مظلومیت آینده ی فرهنگی این مرز و بوم را با وجود این گوهر های یگانه اما غریب،دیدم !همانطور که برخی از هنرمندان(مثل اقای کیانیان)گفته اند:سینمای ایران تنها آلترناتیو موجود سینمای هالیوود در جهان است و به همین خاطر حضور بیضایی و ساختن فیلم با توجه به مولف بودن ایشان باعث ایجاد سبکی منحصر به فرد و مخصوص این آلترناتیو  مثل اقای کیارستمی،مخملباف،کیمیایی،مهرجویی خواهد بود.اما ایجاد سبک مسلتزم ساخت فیلم است،تا این فیلم بر جامعه تاثیر بگذراد و از جامعه تاثیر بپذیرد.برای مثال اگر فیلم های سرجئولئونه ساخته نمیشد و فقط فیلمنامه اش منتشر میشد سبک وسترن اسپاگتی هیچگاه ظهور نمیکرد و باب جدیدی را در سینما در همه ی عرصه ها (موسیقی و داستانو...) نمیگشود یا مثلا هیچکاک اگر فیلم سرگیجه را نمیساخت تصور کنید سینمای تعلیق و حتی کل سینما اکنون کجا بود؟ و میبینیم با اینکه این فیلم ساخته شد آیندگان نتوانسته اند هم قد و قواره ی آن، اثری خلق کنند. پس به تصویر کشیدن ایده باعث تاثیر در سینما میشود.برخی میگویند وقتی فیلمنامه ی اثری موجود باشد دیگران روزی فیلم را میسازند اما ما میبینیم برای مثال در سینمای ایران فیلمنامه هایی از علی حاتمی موجود است اما کسی نمیتواند بسازد یا در سینمای دنیا داستان های مشهور توسط کارگردان های بسیاری ساخته شده اما یکی از هملت ها هملت کوزینتسف میشود به همین خاطر نقش کارگردان خصوصا وقتی میخواهد در جایگاه خالق و جریان ساز قرار بگیرد را نباید دست کم گرفت.
حال در حوزه ی تئاتر تاثیر ایشان چندین برابر خواهد بود چرا که کمتر کسی است که اینگونه احاطه ی دقیقی به تاریخ نمایش در ایران و جهان ،به اساطیر و مفهموم اسطوره و ادبیات ایران و دستور زبان کهن را دارا باشد. به همین رو پر بیراه نیست بگوییم: اگر ایشان میتوانست/بتواند نمایش های خود را به صحنه ببرد،تئاتر ایران ادبیات نمایشی خود را تولید/بازتولید خواهد کرد.
در کل به نظر حقیر عدم حضور ایشان برای فرهنگ این کشور علی الخصوص آینده ی مستقل نمایشی ایران مضر خواهد بود و آرزو دارم که زودتر به وطن برای کار و نه برای حضور بی کار بازگردند و بهتر است به جای ادامه ی مطلب به ادامه ی مطلب رجوع شود تا متن استاد درباره ی این نمایش جدیدشان را خواند و عظمت ایشان را درک کرد.

ادامه نوشته

در ره مانده حیران!


من هم ای یاران تنها ماندم....نوای دلکشی که در خیابان های خلوت تهران در معدود تاکسیِ در حال گذر از رو به روی مدرسه ی قدیم پس زمینه ی خاطره بازی منِ مسافر بود،یاد یاران قدیم را به این بهانه تازه می کرد.یاد یارانی که روزی با زمزمه ی شعرِ ((گذاشتندم و رفتند همرهان قدیم)) سایه تازه میشود و روزی با آهنگ و روزی با یک عکس و روزی با دیدن همین وبلاگی که تاسیسش به خاطر بارگذاری تکالیف عید یود و روزی .....،اما در نهایت همه یک پیام دارند تنهایی.
شاید مرگ تنها واقعیتی نیست که آدمی با جستن آب خضر از آن فرار میکند،شاید تنهایی هم دنگی از این واقعیت دارد! و ما هر بار با هم زبانی یا هم دلی با دیگران سعی در فراموش کردنش را داریم اما وقتی تیغ زمان به سراغ جدایی ریسمان مشترکی که ما را به هم وصل کرده می آید دل و زبان حریفش نمیشوند.
((رفاقتت وقتی زنده است که بودن با رفیقت خاطره سازی باشه نه خاطره بازی))
این پست قرار بود معرفی یک هنرمند باشد اما انگار رشته بر گردنم افکنده دوست میکشد هر جا که خاطرخواه اوست!

ز آواش بانگ موافق شنید!

درباره ی آهنگساز ایتالیایی این اثر،انیو موریکونه به نظرم نیازی به توضیح و بیوگرافی نوشتن نیست چرا که هم از حوصله ی من خارج ه هم به اندازه ی کافی نتیجه ی جستجوی گوگل، بیوگرافیِ کپی شده یِ ویکی پدیایی از این فرد بزرگ که الحق لقب((موزارت سینما)) برازنده اش هست را داراست. پس صرفا یک سری از آثار خاطره انگیز رو یادآوری میکنم تا برسم به پیشنهاد آلبوم موسیقی فیلم هشت نفرت انگیز که فیلم بسیار ترانتینوییی هست!!
کوئینتین ترانتینو کارگردان مولف سینما برای فیلم قبلی خود جانگوی رها شده از انیو موریکونه برای ساخت آهنگ فیلم درخواست کرده بود اما به هر دلیلی(که رسمی اش پرکاری استاد و غیررسمی اش قبول نداشتن ترانتینو به عنوان یک فیلم ساز متفاوت وسترن) این اتفاق نیافتاد، اما بعد از آنکه آن فیلم  موفقیت خوبی  در جشنواره ها کسب کرد. اینبار استاد از پَسِ موسیقی های بی نظیر ((بهترین پیشنهاد))((افسانه 1900))((سینما پارادیزو))((روزی روزگاری در آمریکا)) و ..... با یاد جوانی ، شاهکاری خلق کرد تا پخته تر شدن سازنده ی موسیقی ماندگار  فیلم های سرجئو لئونه(روزی روزگاری در غرب،خوب بد زشت و به خاطر یک مشت دلار بیشتر) را نشان دهد،پس پروژه را پذیرفت  و پس از ساخت آهنگ،این آلبوم را در سه روز با اجرای ارکستر ملی چک  در استودیوی Abbey Road لندن رهبری کرد که در طول آن، ترانتینو هم در استدیو حضور داشت!
یک نکته ی جالب باید گفت که در مراسم اسکار امسال موریکونه به خاطر این آهنگ برنده ی جایزه ی اسکار شد.بعد از شنیدن این خبر من پیش خودم گفتم که خب بالاخره بعد از اینهمه ملودی ماندگار آکادمی اسکار به خاطر اون کار ها و اینکه قبلا جایزه به استاد نداده بود اینبار تلافی کرد اما بعد از شنیدن آلبوم نظرم کاملا عوض شد!
{به نظرم ترک اول خوراکه یه کوهنوردی(مثلا کلچکال) خسته توی یک هوای گرفته (همین دو سه روز عید) اونم از بیراهست }

لینک دانلود آلبوم
دانلود
منبع و رمز فایل زیپ:
www.xytune.com


متنی(با منبع نامشخص) جالب درباره ی فیلم هشت نفرت انگیز را میتوانید در ادامه ی مطلب بخوانید:

ادامه نوشته

ای بسی ابلیس آدم روی هست!


با توجه به صحبت هایی که در پست پیشین داشتم قرار بر این شد با چند پست، مطالب دو سال پیش رو به صفحات قبل تر ببرم و در صفحه ی اصلی فقط مطالب سال 94 و 95  معلوم باشد
در امر روده درازی و حرافی در دنیای واقعی فکر میکنم میتوان گفت سابقه ی بس درخشان دارم اما در این وبلاگ همیشه سعی ام بر این بوده که شخصیت دیگری رو(حقیقی یا مجازیش رو نمیدونم)داشته باشم به همین خاطر از حرف زدن درباره ی خلقیات مهمونداری و تعارفات ایرانی ها در عید یا مسخره کردن برنامه های سال تحویل میگذریم و باز هم بنا به همان مصلحت اندیشی که در دنیای واقعی اون حرفا رو میزنم و یه سری حرفای دیگه رو نمیزنم و با بهانه ی اینکه در دوران عید هستیم از گفتن حرف دل  پرهیز میکنم و فاز یک وبلاگ وزین رو میگریم و دوتا پست فرهنگی(معرفی موسیقی فیلم و معرفی یک هنرمند) میذارم تا ببینیم بالاخره مطلبی که همه ی این نو نوار شدن ها رو در پی داشت بالاخره تمام میشه من بذارم که شاید کسی ببینه یا نه یا نه!!!؟؟؟؟

نو بهاران را چه شد؟


سالی که گذشت انقدر زیبا بود که هیچ چیزش را به یاد ندارم/میخوام یاد نداشته باشم
اما  اتفاقی غریب از سال پیش در ذهن دارم. آنهم اتفاقی بود که بعد از آپدیت شدن سرور های بلاگفا برای وبلاگ افتاد....
قصه از این قرار است که در  وبلاگی که خودم هم بازدید کننده اش نیستم چه رسد به دیگران،و نمیدانم در روز کدامین چشم ها مهمان متون مشوش(و شاید بی معنی) و در هم و (غالبا به خاطر کهنگی پست ها) بی تصویر این گوشه ی فراموش شده هستند؟روزی برای نوشتن مطلب جدید که اکثرا هر چند ماه یک بار یا گاهی هر چند سال یک بار دست میدهد، راهی صفحه مدیریت وبلاگ شدم و دیدم که دو پست انتهایی که گذاشته بودم بی دلیل و اتفاقی پاک شده، انقدر تعجب کردم که باورم نشد و از صفحه ی مدیریت،مستقیم به صفحه ی اصلی وبلاگ شتافتم وتازه متوجه شدم علاوه بر پست ها، قالب وبلاگ نیز به همان دو سال پیش برگشته!!! در آن لحظه چنان وا رفتم و چنان ناراحت شدم که حد نداشت!آخر وبلاگی که خودت هم به آن سر نمیزنی پاک شدن دو مطلب اش چه ناراحتی دارد؟
انگار بخشی از زندگی ام پاک شده بود.انگار دو سالِ گذشته وجود نداشت( در حالی که دقیقا آن روز مصادف بود با پایان  یک دوره ی پر خاطره که در این دوسال با فراز و نشیب غریبی اتفاق افتاده بود).دو مطلب که یکی بعد از دیدن فیلم لایم لایت برای اسطوره ام چاپلین نوشتم و دیگری را امروز پس از گذشت یک سال دیگر به کل فراموش کردم،پاک شده بود و اشتیاق نوشتن مطلب جدید را نیز در من پاک کرده بود.انگار دو سال پیش فقط در آن دو پست خلاصه میشد و اگر آن دو را میگرفتی(که گرفتند) هیچ اتفاقی نسبت به سال های قبل نیافتاده و چه غریب کهنگی است بعد از دو بهار!
امروز مطلبی را شروع کرده و باز یاد وبلاگ افتادم و با ترس و لرز ابتدا به صفحه ی اصلی سر زدم تا ببینم دو مطلبی که آن روز آماده بود (اما چند هفته بعد بارگذاری شد)پاک شده اند؟نه.دو پست سال پیش به سان پرچم فتح بر قله ی روزگاران بر افراشته بودند و من دلگرم از گذر یک بهار از عمر به صفحه ی مدیریت وبلاگ رفته  تا آثار آن دوسال فراموش شده را از ظاهر صفحه اول  با چند پست پاک کنم و برای این امر اولین گام را تبریک سال نو دانستم
امیدوارم سالی فراموش نشدنی در پیش داشته باشید

از من گریز تا تو هم در بلا نیافتی

وقتی بی حاصلی،هرجا باشی به درد نمیخوری.وقتی خودت تحمل خودت رو نداری وای به حال بقیه.آدمی که از خودش خسته است فریادش ناله ست،هدفش سردرگمیه،همتش دربه دریه،عین سگی که برای گرفتن دمش شب و روز دور خودش میچرخه.میگن ناله ی آب از ناهمواری زمینه ما که از زمین و آسمون میکشیم صدامون در نیاد؟انقدر بد قواره ایم که تو هیچ بازاری خریدار نداریم.
اگر بردار شدن حسنک به سنگ اعتبار نبخشیده بود دنیا سنگسار رو هم از ما دریغ نمیکرد.اگر شبلی به موافقت به حلاج سنگ نمیزد همه وقت از رفیقان گله مند بودم که میدانید و سنگ نمیزنید؟!
چه پاک اند این دوستان و چه مهربان.انگار خداوند از رحمانیتش فقط به ایشان بخشیده.الحق برخی از انسان ها نشانه ی خدایند.
و من چه روسیاه.مهرشان را به هر ترازوی کم فروشی هم وزن کنیم نمیتوانم و نتوانسته جبران کنم

گویدم ((-بنویس و راحت شو)) به رمز


تابِ ویرانیِ آبادیِ عمر به دست لشکر بی رحم تقدیر،فقط با مرهمِ کلمات امکان پذیر بود.انگار آنهم قحطی اش آمده!هر چه به قلم التماس میکنم افاقه ندارد.آفت تخیل محصول فکر را زده.مقابل کودک دل سرافکنده ام،هر چند به یک خط دلداری قانع است!
طاعونِ رخوت،جانِ جنگ زده را در می نوردد.انبارِ محبت یاران بسته نیست.عقل فرمان قرنتینه داده تا شرش،شهرِیاران را به آتش نکشد.
ملتِ آواره هم از مهمانپذیری یاران شرمسارند،چرا که جز رنج برایشان حاصلی ندارند و مرگ با تیغ سرنوشت را به شرمِ ابدی ترجیح میدهند،چرا که عرضه ی خدمت هم نداشته و فقط از جانِ دیگران خرج میکنند!
هیچ پهلوانی که شمشیر هنر به نیام،گرز همت به دست،سوار بر باره ی ایمان بتازد در این ملک زاده نشده.
و ملتی که خوراکش جز اتلاف وقت نبوده ،جانی برای انقلاب ندارد
فقط خدا به آخرش رحم کند

اندر احوالات سریال های شبکه HBO

اصولا در تابستان هدف افراد خصوصا جوانان باید این باشد که چگونه وقت خود را به بطالت بگذرانند و طبیعتا این جانب تافته ی جدا بافته نبوده و با مشورت ها و یاری جویی از متخصصین و متجربین1 این عرصه بدین مهم دست یافتم که باید روی به سریال های اجانب برده و خود را در مقابل هجمه ها و حمله های فرهنگ بیگانه غرب و نظام امپریالیست جهانی قرار بدم و در این امر هم استحکامات روحی خود را تقویت کرده و هم وقت خود را به بطالت میگذرانم و بالاخره پس از این همه با رهنمود های اساتید بدین نتیجه رسیدم که باید سریال های کانال HBO را تماشا کنم

دو سریال را به ورطه آزمایش نهادم اما در هر دوبار از همان ابتدا روحیه ولایت مدار و انتی هجمه فرهنگ بیگانه {اللخصوص کاپیتالیسم جهانی} من واکنش نشان داد و من پیروز از این امتحان بیرون امدم

 چرا من تمایلی به دیدن این سریال ها که اتفاقا از سرآمد های سریال های آمریکایی بودند نداشتم ؟به نظر من چون این سریال ها فقط برای فرهنگ و روابط خانوادگی مردم امریکا ساخته شده بود و دیالوگ ها و صحنه های آن برای فرهنگ ما نع کع ملموس نبود حتی در بعضی جا ها حقیر و فقیر بود و نه تنها باعث جذب نشدن میشد البته تمام این سخنان و تحلیل ها ارتباط مستقیم با فاز آدم دارند یعنی اگه فازشو بگیری گرفتی اگرم نه که نگرفتی اما نکته ای که من بهتر است دوباره تایید کنم روحیه ی من در مقابله به فرهنگ هجمه ای نظام سوسیال دمکرات غرب است


1.کسی که دارای تجربه است

*این پست در صورت خوب شدن روابط ایران و امریکا حذف خواهد شد

کلید گنج مروارید یا تدبیر و امید


جناب آقای مهدی اخوان ثالث در شعر خوان هشتم خود در بخشی میفرمایند ((کان کلید گنج مروارید او گم شد )) که اشاره دارد بدان که رستم اولین باری بود که خنده از لبانش محو شد راست هم میگفت البته بنده با تحقیقات فراوان یافتم که گمشدن کلید گنج مروارید رستم همانا و گم شدن کلید گنج مروارید مردم ایران هم همانا لازم به ذکر است آن طور که در پیشگویی های باستانی توسط قاضی القضات لاریجانی نقل شده است ((مردی از تبار سمنانیان بر میخیزد و کلید بر دست سر بر میآورد و تغییر و تحولی رخ میدهد))1

البته بزرگان2 بر این باورند و براین نمط رفته اند که این مرد سمنانی با کاپشنی بهاری ظهور میکند و کلید نیز در جیب مخفی کاپشن پنهان است اما با بی وفایی یکی از یاران نزدیک به نام اسفندیار، شخصی با تدبیر ،کلید را به امید باز کردن گره های مردم بر میدارد

هنوز هم عرفا و علما ومن در تفکر و مکاشفت به سر میبریم که آیا این کلید همان کلید گنج مروارید مردم این اقلیم است یا اینکه مرد بهاری زرنگ تر بوده و کلید را درچاه جماران انداخته و مردم باید حالا حالا ها بدوند           عجیبا قریبا



1.کتاب در مجلس برادر جلد دهم صفحه 1390 خط 13


2.استاد و الاساتید و عارف والعرافیف و فقیه والوفاقیف استاد مصباح و یاران منظور است


مژده


ما دوباره برگشتیمو میخواییم به لطف شما بترکونیم


کدام زینب ؟


در روز اربعین در هیئتی بودم مداح به اوج کار خود رسیده بود و سوز و گدازی به راه انداخته بود و داشت روضه حضرت زینب میخواند که ناگاه کسی در جمع بانگ سر داد که ((کدام زینب؟)) مداح سکوت کرد و ساکت ماند و حضار نیز زیر لب خندیدند و با اصطلاح شور مجلس با این سخن گرفته شد ، اما این سخن سخنی است قابل تامل شاید جواب این است

همان زینب که ایوب نبی در مقابل او کرنش میکند

همان زینب که داغ عزیر ترین عزیزان خود را دید اما صبر کرد

همان زینب که تنهایی و بی یاوری او را دید اما صبر کرد

همان زینب که کتک خوردن مادر  و سکوت پدر را نیز دید اما صبر کرد

همان زینب که دید پدر دو روز در بستر آرمیده و چشم براه مرگ است اما صبر کرد

همان زینب که دید نزدیک ترین یاران برادر خائنند و جام زهر به وی مینوشانند اما صبر کرد

همان زینب که دید پسرانش جلوی چشمانش قربانی شدند اما صبر کرد و خدا را نیز شکر گفت

همان زینب که دید تنها یادگار مادرش را جلوی چشمانش سر بریدند اما صبر کرد

همان زینب که سیلی خوردن کودکان ، اسارت ، گوش و گوشواره و آتش خیمه را دید اما صبر کرد

آری همان زینب که پس از این همه مصیبت که کوه را به سنگ ، دریا را به قطره ،طوفان را به نسیم و بیابان را به ذرهی خاک تبدیل میکند فرمود:

هیچ چیز ندیدم به جز زیبایی


شعر به مناسبت بازگشایی مدارس

باز هم بوی ماه مدرسه                         بوی گریه های راه مدرسه

بوی تنبیه و اخراج از کلاس              باز هم روز های غم ناک مدرسه  

بوی تکلیف دادن و حرص دبیر                  بوی عقده های روز افزون مدرسه

بوی تکلیف های اجباری ما                     جریمه ها و تست های مدرسه

سهندا شرمی ازین قصه بدار               هر سال می آید بوی ماه مدرسه

           

خدا مرد (نیچه)----نیچه مرد(خدا)

آیا استاد دینانی به این مطلب که نیچه اشاره دارد در مورد مرگ خدا ، اعتقاد دارند ؟ و اگر دارند آیا این کفر نیست ؟

حقیقت امر این است که استاد دینانی عزیز در ذیل گفتگوی خود با دکتر فیضی در کتاب هستی و مستی به یک مناسبتی برای تحلیل آثار خیام  ، بحث در مورد ملحد و الهی بودن خیام می کنند که استاد با دلایلی محکم ، ملحد بودن خیام را رد می کند سپس  به مقایسه بین خیام و نیچه می رسد که درآنجا استاد خیام را «نیچه اول » و نیچه را «خیام دوم » می نامد.

در ادامه ما متن کتاب هستی ومستی را برای شما قرار دادیم که به دقت مطالعه بفرمایید و بدانید که منظور از خدایی که نیچه ادعای مردنش را می کند چیست.و استاد به چه علت نیچه را الهی می داند

شما در ضمن مقایسه ابوالعلاء و زکریای رازی از یک سو ، و خیام از سویی دیگر اشاره کردید که خیام را موحد می دانید . لازمه این سخن الهی بودن خیام است . با این وجود ، یکی از تفاوت های خیام و نیچه همین الهی بودن و  غیر الهی بودن خواهد بود؛ الهی بودن خیام و غیر الهی بودن نیچه .

بله اگر فرض را بر این بگیریم و این امر را مسلم بینگاریم که نیچه منکر خداست و ملحد است ، آری این فرق بزرگی در میان آن دو خواهد بود . اما شاید درباره نیچه به راحتی نتوانید حکم صادر کنید و معتقد شوید که او منکر حقیقت هستی و منکر خداوند است .

ولی نیچه با صراحت تمام گفته است ؛ خدا مرده است !

بله این کتاب اوست . این کلام او که یکی از کتاب های اصلی اوست ، مورد تفسیر وتعبیر های فراوان قرار گرفته است. نیچه موت خداوند را اعلام کرده است و این حرف به ظاهر کفر است و براساس آن یک فقیه می تواند حکم کفر او را صادر کند . هر فقیه و حتی هر متدیّنی ، می تواندصاحب چنین دیدگاهی را بیرون از دایره ایمان بداند . چگونه ممکن است خداوند بمیرد ؟ این حرف کفر است اما شاید بتوان این حرف نیچه را به گونه ای دیگر هم تفسیر کرد که نتیجه آن توحیدی و توحیدی کامل بودن جمله «خدا مرده است » باشد .

توحید و توحیدی بودن حرفی که صریح در نفی خداست ، قدری مشکل به نظر می رسد !

توحیدی ، توحیدی کامل و نترس و بگو : توحید واقعی ، به این صورت و با این تفسیر که خدایی که نیچه ادعای مرگش را دارد و مرده اش می داند و به درستی هم آن خدا مرده است ، خدای اوهام است . خدای انسان های ریاکار ، خدای پاپ های ظالم و ستمگر کلّ تاریخ . آن خدا خاخام های ضدّ بشری است . خدای مرده خدای دکّان دارانی است که با اسم خداوند متعال ، از روی توهّم ، برای خود آبی گرم کرده اند . خدای موهومی که با آن مردم را سرگرم کرده اند و به گمراهی کشیده اند، مرده است !

نیچه موت این خدا را اعلام می کند و مسلم می داند . آن  حداقل برای شخص او مرده ای بیش نیست . این خدای زنده نیست ! من سخن نیچه را این گونه تفسیر می کنم .

آقای دکتر ممکن است عده ای این تفسیر را یک تاویل بی دلیل به شمار بیاورند.

من تأویل نمی کنم و مستند سخن می گویم ، چون اتفاقا نیچه را اگرنه به طور کامل ، ولی کم وبیش خوانده ام و باآثارش آشنا هستم . حقیت  این است که درآثار نیچه سخنانی دیده ام که بوی توحید میدهد ؛ توحید واقعی . بنابراین من نمی توانم به آسانی و راحتی نیچه را منکر خداوند بدانم و ملحد بنامم ، اگر چه که مرگ خدای مرسوم دکان داران تاریخ را اعلام کرده است .

بله . اگر شما نیچه را ملحد و بی دین خدا بدانید ، این میان او خیام تفاوت خواهد بود ولی اگر او را به راحتی ملحد ندانید ، باز شباهت آنها آشکارتر خواهد شد.

زندگینامه و معرفی دکتر غلامحسین دینانی

استاد دکتر غلامحسین‌ ابراهیمی‌ دینانی‌، یکی‌ از برجسته ‌ترین‌ دانش‌ آموختگان‌ دو نظام‌ آموزشی‌ یعنی‌ حوزه‌ و دانشگاه‌ است‌. او که‌ متولد 1313 در دینان‌، از نواحی‌ اصفهان‌ است‌، پس‌ از تحصیلات‌ آموزشگاهی‌ شیفته‌‌ نظام‌ طلبگی‌ می ‌شود و در مدرسه‌ نیماورد اصفهان‌ مقدمات‌ علمی‌ و ادبی‌ را آموخت . سپس‌ به‌ حوزه‌‌ علمیه‌‌ قم‌ می‌پیوندد و در مکتب‌ امام‌ خمینی(ره)‌ و سید محمد داماد فقه‌ و اصول‌ می‌آموزد. بزرگترین‌ استادان‌ او در زمینه‌‌ معقول‌ شادروان‌ علامه‌‌ طباطبایی‌ و شادروان‌ آیت‌ الله‌ سید ابوالحسن‌ رفیعی‌ قزوینی‌ بوده ‌اند.

پس‌ از تحصیلات‌ حوزوی‌ به‌ نظام‌ جدید آموزش‌ دانشگاهی‌ روی‌ می‌آورد و در سال 1345 در دوره‌‌ لیسانس‌ دانشکده‌‌ الهیات‌ و در 1352 از دوره‌‌ دکترای‌ فلسفه‌‌ دانشگاه‌ فارغ‌ التحصیل‌ می‌شود. او در حدود سال های‌ 1352 تا 1362 در دانشگاه‌ مشهد به‌ تدریس‌ می‌پردازد و از 1362 تاکنون‌ استاد فلسفه‌ در گروه‌ فلسفه‌‌ دانشکده‌ ادبیات‌ دانشگاه‌ تهران‌ است‌.

از آثار دکتر دینانی می توان به قواعد کلی‌ در فلسفه‌ اسلامی‌، وجود روابط‌ و مستقل‌ در فلسفه‌ اسلامی‌، شعاع‌ اندیشه‌ و شهود در فلسفه‌ سهرودی‌، معاد از دیدگاه‌ آقا علی ‌مدرس‌ زنوزی‌، مقدمه‌ای‌ بر شرح‌ فصوص‌ جندی‌ تصحیح‌ استاد جلال‌الدین‌ آشتیانی‌، منطق‌ و معرفت‌ از نظر غزالی‌، رساله‌ مفردی‌ درباره‌ زندگی‌ و اندیشه‌ الوالحسن‌ عامری اشاره کرد.

استاد دینانی ضمن به چاپ رسانیدن مقالات زیادی به زبان های فارسی و انگلیسی سخنرانی های متعددی در کشورهای فرانسه ،قزاقستان،کانادا،ترکیه اسپانیا،ارمنستان،ایتالیا،بوسنی و... به عمل آورده اند.
در نخستین همایش چهره های ماندگار سال ۱۳۸۰، وی به عنوان چهره ماندگار در رشته فلسفه برگزیده شدند.

دست به دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد

چند وقتی است که به آینده ایران فکر میکنم چند وقت است که فکر میکنم

که من چگونه به عنوان یک تن از هفتاد ملیون تن میتوانم تاثیر گذار باشم

نه برای خودم بلکه برای کشورم و برای مردمم نه مردم من برای هم

وطنانم ؛ مردم نه برای من هستند نه برای دیگران و نه برای خودشان،

مردم برای ایرانن یا بهتر بگوییم برای ایرانیم؛ چند وقتی بود فکر میکردم که

آیا کشور های دیگر میتوانند برای ما سرنوشت تعیین کنند و وحدت ما هم

وطنان را از ما بگیرند و میان ما تفرقه بیاندازند با شعار هایی مثل کردستان.......



متن کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

پ ن پ (2)


رفتم سوپر مارکتی در یخچالو باز کردم یارو میگه بستنی میخوای: میگم پ ن پ دنبال بادی فیشم تو کدوم یخچاله


دارم واسه رفیقم تعریف میکنم که:

از معلم زبان موسسمون پرسیدم improve یعنی بهبود بخشیدن گفته: پ ن پ یعنی قطعنامه 119 شورای امنیت سازمان ملل....

 یهو میگه:

الان میخواستی بگی کلاس زبان میری گفتم : پ ن پ اطلس سخنگو ام میخواستم یه لغت جدید بهت یاد بدم


رفتم بانک برای باز کردن حساب یارو میگه:میخوایید حساب باز کنید میگم : پ ن پ میخواستم ببینم افزایش قیمت نفت برنت روی روحیه ی غیور مردان و زنان ایرانی تاثیر گذاشته یا نه


با زبون روزه 3 ساعت تو صفه حلیم بودم بعد وقتی نوبتم میشه یارو میگه:شما هم حلیم میخوایید میگم : پ ن پ میخوام ببینم یه خونه نقلی ه  خوبه اجاره پایین تو دست و بالت هست یا نه

واسه اونایی که مقروضن

مردم به عیش و شادی و من در بلای ق                          هریک به کار و باری و من مبتلای قرض

قرض خدا و قرض خلایق به گردنم                                   آیا ادای فرض کنم یا ادای قرض

خرجم فزون ز غایت و قرضم برون ز حد                               فکر از برای خرج کنم یا برای قرض

از هیچ خط نتابم غیر از سجل دین                                       وز هیچکس ننالم غیر از گوای قرض

در شهر قرض دارم واندر محله قرض                                     در کوچه قرض دارم واندر سرای قرض

از صبح تا به شام در اندیشه مانده‌ام                                       تا خود کجا بیابم ناگه رجای قرض

مردم ز دست قرض گریزان و من به صدق                                  خواهم پس از نماز و دعا از خدای قرض

عرضم چو آبروی گدایان به باد رفت                                        از بس که خواستم ز در هر گدای قرض

گر خواجه تربیت نکند نزد پادشا                                              مسکین عبید چون کند آخر دوای قرض

خواجه علاء دولت و دین آن که جز کفش                              هرگز کسی ندید به گیتی سزای قرض

غمی که چون سپه زنگ ملک دل گرفت-----زخیل شادی روم رخت زداید باز

امروز نیم ملول شادم                   غم را همه طاق برنهادم

برسبلت هر کجا ملولی است           گر میر من است و استادم

امروز میان به عیش بستم           سوگند ز روی مه گشادم

من دوش عجب چه خواب دیدم              کامروز عظیم و با مرادم

گفتی که تو رو که پادشاهی                     آری که خوش و خسته بادم

بی ساقی و بی شراب مستم                          بی تخت و کلاه کی قبادم

حتما میپرسین چرا این انقدر خوش حاله .........

دلیلش خیلی سادس:

چند روز دیگه روز شادی کسیه که من از شادی اون شاد میشم

این مطلب رو کمپلت به او تقدیم میکنم.