از آمدنم نبود گردون را سود

سالنی دو طبقه یا بهتر بگویم، دو سالن کنار هم.یکی بزرگتر از دیگری.سالن بزرگ از بالا یک پنجره دارد. صندلی ها با شیب تند چون سالن های پردیس سینمایی صف آرایی کرده اند و پایین دست چپ دری ست به سالن کوچک تر که به سالن آمفی تئاتر صد نفره ی دانشگاه می ماند! دو سالن، دیوار به دیوار هم چون پدر و پسری دست در دست هم. روی هر دو پرده، یک فیلم در حال اکران است. سالن ها از جمعیت لبریز. سالن کوچک را دوستانم اشغال کرده اند و پس از چندی مرا بیرون میکنند به خاطر شلوغی و مزه پرانی! جمعیت سالن بزرگ را نمیشناسم. ردیف آخرِ سالن بزرگ روی پله مینشینم چندی بعد دستِ پر مهری را بر گردنم حس میکنم. عمویم است. باورم نمیشود. وقتی محو فیلم میشود بلند میشوم تا سالن را ترک کنم.بیرون برف میبارد. سوله ای که دو سالن را پناه داده بالای تپه ای جا خوش کرده است. پایین تپه سرسبز است و بالا برف میبارد. پایین، ساختمان هایست با معماری قرون وسطا و یک ساختمان هم شبیه خانه های ویلایی بازی سیمز! هر کدام در آن پهن دشت سبز به زیبایی آرمیده اند. از پنجره ها میتوانم اتاق های نورانی مملو از وسایل تجملی را بینم. نمای سنگی با تنه ی قهوه ای درختان و سبزه ی برگ و چمن هارمونی زیبایی ساخته. درگوشه ای مجسمه ای کنار سنگفرشی منقش به اسطرلاب زیر درخت گیلاسی که کنون برگریزان اش است مرا یاد این بیت می اندازد، عشق اسطرلاب اسرار خداست.
این فضایی بود که در خواب میدید. روی تخت چنان افتاده بود گویی خواب آخرت رفته و اتاق، خوابگاه نهایی اش است. البته متکایی که روی سینه اش چون سنگ لحد جا خوش کرده بود این تصویر را حقیقی تر میکرد. انگار عصب هایش از کار افتاده بود.هر بار که از خواب میپرید میدانست باید بیدار شود اما کدام نَفس، رویایی بدین شیرینی را با واقعیتی تلخ عوض میکند؟
عادت داشت از خود، از مشکلات فرار کند. با تلف کردن وقتِ دیگران یا با خیال، در تنهایی. چرا انسان نمیتواند در دنیای خیال زندگی کند؟ اگر همه چیز حد و اندازه ای دارد پس چرا این بزدلی بی حد و حصر است؟ حصر. واژه ای آشنا اما فراموش شده. غریب. بگذریم.
آنقدر رویا را باور کرده بود که از این پهلو به آن پهلو هم نمیشد.از دور قسمتی از تخت بود. جزئی از کل. آدمی که انگیزه نداشته باشد فرقش با شیء چیست؟ تا حالا کسی از همین تخت پرسیده دوست داری تکیه گاه، استراحتگاه یا بدتر از همه نشیمنگاه دیگران باشی
؟شاید دلش بخواهد بی روپوش های رنگارنگ گوشه ای بدون تحمل وزن دیگران روزگار سر کند؟ شاید صبرِ فنرهای وجودش تمام شده؟ نمیدانم. چون تصمیم هایش، چون کارهایش، چون روابط اش، چون....بیچاره ی نصفه! یک عمر نصفه نیمه زندگی کردن آدمی را تا میکند. نصف میکند. دوستی، درس، مسئولیت، امید همه چیزت نصفه میشود. سلام ات به علیک نمیرسد.
به سختی (آنهم از سر عادت) از جا بر میخیزد. اگر میتوانست کل روز را میخوابید. اکنون نصف روز گذشته بود پس بلند شد. تمام کارهایش را به بهانه های مختلف به دست زمان سپرد. زخم را زمان مرهم نمیگذارد.......متن هم نصفه شد. عمری بر باد گره زده بود. بیهوده پو. شاید بخشی از تهوع سارتر متن را پایان بخشد:
((از جا می پرم: اگر می توانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر می شد. اندیشه ها بی مزه ترین چیزهایند. حتی بی مزه تر از گوشت تن. دایم کش می آیند و مزه ی غریبی به جا می گذارند. ... من وجود دارم. می اندیشم که وجود دارم. اوه، این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دور و درازی است. و من آن را می گسترم، آهسته آهسته ... ای کاش می توانستم خودم را از اندیشیدن باز دارم! می کوشم، موفق می شوم: انگار کله ام از دود پر می شود ... و ایناها باز شروع شد:
"دود ... نباید اندیشید ... نمی خواهم بیندیشم ... می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم. نباید بیندیشم که نمی خواهم بیندیشم. زیرا این همچنان یک اندیشه است." آیا هرگز پایانی بر آن نیست؟))
این وبلاگ مخصوص تمام بچه های با معرفتهِ