بر بادیه جان سپرده،یادآر!

آن روز پاییزی. از درس تاریخِ نه چندان دور باز میگشتم. موزه ی عبرتِ جلادان! یادگاری تا بدانند با دستان خون آلود هر قدر صورت خویش بپوشانند، زمان آنان را میشناسد و عذاب، گریبانشان رها نمیکند. آنکس که همه عمر بازجوی دیگران بوده روزی (نه چندان دیر) بر صندلی متهم می نشیند تا تمام تجربیاتِ پر پر کردن لاله ها را برای اعتراف گرفتن از خویش به کار گیرد و دیگر راهی برای رهایی متهم نگذارد! اینان جزای عمل در دنیا میبینند و حساب همه ی فریاد ها و شلاق ها و شکنجه ها را خود پیش از مرگ از خویشتن می ستانند. گرچه مجسمه شان پس از مرگ نیز سر پست حاضر است و نامشان بر اتاق خدمتشان هنوز حک شده و این بدعتِ تلخِ تاریخ است که نام فرعون بر اهرام بماند و کارگران گمنام در کنار آن مقبره ی عظیم بی نام و نشان دفن شوند.
زنگاری که فضای هولناک آن سازه ی افتخار آمیز مهندسین آلمانی، با آن حوضِ یخ بسته ی حیاط مرکزی و سلول های دوار و فضای دایره واری که صدای فریاد در آن گم و خفه میشود، بر دل نهاده بود با تلالو انوار تالار آیینه و معماری شمس العماره و نقش و نگارهای کاخ گلستان زدوده نشد. همچنین زخم یاسی که دیدن اسم و عکس ستارگان کنون خاموش (آنانکه روح آزادشان هنوز فریاد آزادی سر میداد و چشمانشان در این قابِ بی روح،حماسه ی پهلوانانی چون سهراب که خیمه بر سر کی کاووس آوار کردند،نقل میکرد) بر دیوارِ زندان شب بر جگرم می نهاد، مرهم میطلبید و دریغ از نوشدارو.
رویارویی با حقایقی از این دست برای آنکه تازه پای از دنیای کوچک خویش بیرون نهاده و اسمی چون کهربا این کاه سرگشته را – چون غریبگان که آشنایی مییابند – در آن خانه ی جدید به خود جذب کرده،بسی سخت بود و به همین خاطر من خود را در این دیار وحشتناک چون غریبه ای یتیم یافتم.همه چیز بی رنگ و خاکستری بود.آسمان غم گرفته ی پاییز را ابر جهت تسکین با آن پوستین سرد نمناک در آغوش گرفته بود.تن را سوز سرما چون نیش خار و جان را هول و حسرت چون نیش کژدم میگزید و من غرق در افکار مبهم، گذر زمان و هم نشینی با دیگران را حس نمیکردم. هر از چندگاه برق آشنایی میدرخشید و صدای خنده ای در فضای اطراف طنین انداز میشد اما حصارِ احتیاطِ بین انسان ها اذن جنون نمیداد تا آن برق، هدایتگر منزل لیلی شود.


سفر یک روزه به پایان رسید و من نه چرایی آنجا بودن مینداستم نه چگونگی اش را. ایستگاه پایانی. گنگ پیاده شدم. نه صدایی بود، نه رنگی و نه مقصدی. چون درخت سوخته در بیابان خشکم زده بود و تنها صدای تنهایی بود که از گلدسته های مسجد سپهسالار به گوش میرسید. چشمانم را بستم تا حرکت ماشین ها و گذر زمان را حس نکنم. در آن لحظه احوال خودم هم برایم مهم نبود چه رسد به میزبانی توپ های استبداد در آن میدان و خون آزادگان بر سنگفرش خیابان و تکیه ی خائنین بر مسند نمایندگان و هزار قصه ی پر غصه ی دیگر. نمیدانستم رودهایی از این سرچشمه دشتِ خاطراتم را سیراب خواهند کرد. تاریخِ اماکن آنزمان برای آدمی مهم میشود که خاطرات به دانستن اش لیاقت بخشند. من منتظر دست تقدیر بودم تا عین همیشه به نامعلوم هدایتم کند که ندایی از آن جمعِ همسفر چون نفخ صور که مردگان زنده میکند مرا به میهمانی خویش دعوت نمود و من چون یعقوب که بوی پیراهن یوسف بینایش کرد، عطر آن یوسفان چشمانم گشود و خویش را در بزم عاشقان یافتم. اولین دیدار بود اما آنان را همدلانی دیرینه یافتم. انگار سالهاست با هم معاشرت داریم. من کسی بودم که بی سعی صفا و مروه چشمه ی معرفت یافته است. گرچه باده ی مهر ایشان چنان مستم کرده بود که سرما را حس نمیکردم اما میدانگاه مکان مناسبی برای آشنایی بیشتر نبود. آنچنان از یافتن آب حیات دوستی در آن کویر غربت خوشحال بودم که به هیچ چیز جز از کف ندادن اش نمی اندیشیدم. وقتی به سوی مقصدی که من نمیدانستم کجاست (اصلا برایم مهم نبود چرا که الان را چون کلیم الله میدانستم که مرا به سوی ارض موعود میبرند) رهسپار بودیم نمیدانم چرا تمام ساختمان های مسیر (آن رازدارانِ زبان بسته و میراث دارانِ خستگی و غم شهر)را چون سربازانِ مراسم استقبالِ رسمی اما با رویی گشاده و  به صف شده، میدیدم. در بادیه ی غربتم گلِ شادی رقصان میرویید. آنان را مژده دهندگان  بهار میدانستم. آن جمع را نقاشانی یافته بودم که با سه رنگ اصلی عشق و امید و رفاقت بر بومِ زمانه طرحی نو می زنند. سرانجام به مقصد رسیدیم. مقصد کهنه کافه ای بود که همه چیز آن قدیمی به نظر میرسید و واقعا هم بود. از گارسون تا فنجان! اما بیشتر به شهرک سینمایی میمانست. انگار دکور است. روح نداشت. کافه ای که زمانی خالق بوف کور به آن روح و اعتبار میبخشید کنون به این روز موزه وار در آمده بود. یکی از یاران با اشاره ی دست گفت: ((هدایت آنجا مینشسته)). من نشانی را دنبال کرده عقب سر را نگریستم و مبهوت ماندم چرا که او آنجا بود! فرسوده، دلزده، حیران، بریده از همه باور ها با موهای نرم گربه مانند که به عقب شانه کرده بود.صورت مثلثی، شبیه پروانه. با عینک گرد. چشم های عسلی و تنی لاغر. سیگاری لای انگشتان یک دست و دست دیگر مشغول نوشتن کلمات خیالی روی میز. یک لحظه چشمانش را به من دوخت و چنان به من خیره شد انگار قصد دارد رازی برملا کند و شنیدم: ((تو چرا از اول ساکتی)) رو به جمع کرده نتوانستم بگویم چنان ماتِ تولد ققنوس عشق ام که یارای سخن گفتنم نیست. آنجا که شیران بغرند شغالان خاموش میمانند. برای همین لبخندی زده سریع بازگشتم تا راز را بیابم اما او آنجا نبود. کنار پنجره میز و صندلی خالی چنان آرمیده بودند که گویی صد سالی هست غبار زمان از رخشان پاک نشده. نسیم مهر یاران بود که نوازشم کرد و مرا به سوی خود کشید تا در دریای معرفت غوطه خورم. من بر پشت موج های سخنان پر امیدشان بر اوج ها رهسپار بودم. آغوش دریای دوستی چون دایه ای مهربان قطره طفل پریشان را در آغوش کشیده بود. نغمه هایی که آن هزاران از گلستان روح خویش سر میدادند هر مرده ای را حیات میبخشید. در میان آن خواسته ها و آرزوهای آرمانی من تنها یک خواسته داشتم آنهم توقف زمان که ممکن نشد و زمان وداع رسید. شاد بودم و خود را چون عقابی مغرور که کنون همه ی جهان را زیر پای خویش میداند، میدیدم. در آسمان خیالات پرواز میکردم و غافل از دست شکارچی تقدیر که.....بگذریم.
پیش از رفتن دوباره به آن گوشه نگریستم و دیدم تنها به بیرون خیره شده و شیر قهوه اش را مز مزه میکند و انگار زیر لب میخواند:
افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهد به جا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشیم ناییند دگر

شکنجه ی شب هجران به زیر پنجه ی درد!

آنقدر چون بیماری که درد امانش بریده مسکن طلب کردم تا بی هوش روی تخت افتادم و از بخت بد طبیب به بالین آمد و من دردی حس نمیکردم تا حبیبم درمانش کند.اگر ذره ای دلاوری در وجودم بود خود را به سهراب تشبیه میکردم نه برای آنکه نوشدارو دیر به بالین آمد، چه، فکر میکنم دردش از جگر دریده به دست عزیز نبود و امانش را اثر نکردن آوای مهر در دل یار بریده بود. پس همان بیماری که سپاه رنج ملک جانش تسخیر کرده و کاخ آمالش به آتش کشیده و نورِ امیدش بی فروغ کرده مشبه بهتری است.
بزدلی که مقابل تیغ جدایی سر خم کرد و حکم تنهایی را چون حکمی عادلانه روی چشمانش گذاشت و پس از آن خود را سرگرم مزرعه ی خیال کرد (هر چند نتوانست محصولی با داس قلم از آن درو کند). اما روزگار چشم دیدن زراعت اش هم نداشت.
هجوم سواره نظام تقدیر با نیزه های زهرآگین افکار بود و او اینبار قصد مقابله داشت. تمام توانش را با یاریِ شوقِ دیدار چشمانی ملکوتی جمع کرد تا تن را بر زانوان خسته از بار روزگار استوار دارد و چون سرباز قد علم کرده و از آخرین سنگر محافظت کند (گرچه بیشتر شبیه مترسک شد). ایستاد و چشم به دشمن دوخت و حواسش را........نتوانست جمع کند.....گرد و خاک برخاسته از هجومِ بی رحمِ سربازان، یادِ کاروان رفته ی یاران زنده کرد و .......نیزه ی تقدیر جگرش درید........................
وقت ملاقات تمام است و چو تخت پاره ای بی روح بر موج ثانیه ها رهایِ...رهای...رها..ی..ره..ا..ر..ه..ر.