مطربان رفتند و صوفی در سماع!


دومین متن از استاد بیضایی درباره ی نمایش جدید ایشان طرب نامه در دانشگاه استنفورد (لینک متن اول)

طَرَبْ‌‌نامه بَرآمَده از نمایش شادی‌آوَرِ ایرانی نامیده به "تقلید" است که اجراهای آن بر تختِ حوضِ خانه‌های اعیان، نام آن را کم و بیش به "تَختِ‌حوضی" تغییر داد.
ریشه‌ی تختِ‌حوضی در آیین‌های بسیارکُهَنِ بشری و در جشن‌های سپاسگزاری از زایندگیِ گیتی و ستایشِ باروَری است که زایِش، خُورش، و بالیدَنِ مَردُمان از وِی بوده و هست.
کُهَنْ‌تَرین ریشه‌ی بَر مَن شناخته‌ی این نمایشِ سور، آیین‌های پیروزیِ فریدونِ پهلوانْ‌شاهِ ستمدیده‌ی جوان، بَر ضَحّاکْ‌شاهِ پیر، مارْدوشِ غارتگر و ویرانگر است که خُود نمایشِ پیروزیِ بهارِ نُو بر زمستانِ کُهَن بود و آغاز جشن‌های نُو شُدنِ جهان و بازگشت سرسَبزی و فراوانی؛ و هنوز عملاً حاجیِ سفیدموی و جوانِ پَریشان آن دُو را بر صحنه تقلید نشان می‌دَهند و زَنْ‌حاجی و دختر جوان طبیعتِ نُو شَونده‌اَند، و غلامِ تیرهْ‌گون‌چهره [= سیاه؛ نیمه‌ی دیگر جوانِ پریشان] میانگیِ این‌همه و پیش‌بَرَنده‌ی این دگرگونی است.
ریشه‌ی هَمْ‌پیوَندِ دیگر، آیین کُهَنِ بازگشتِ روان‌ها [= فَروَهَر] در پنج روزه‌ی پایان سال است که در آن نظمِ همیشگی بر می‌اُفتاد و باز دُو چهره‌ی سیاه و سفید با تَنْ‌تَکانیِ لَقْ‌لَقان و بُریده بُریده [که تَنْ‌شکنی خوانند]، تفاوتِ رفتارِ روان‌های برخاستگان را با زندگان نشان می‌دادند؛ و نیز جشن‌های پیوسته بِدان یعنی نوروزیْ‌خوانی – که پیشباز رفتنِ بهارِ نُو بود – و آن میان جشنِ "کوسه‌‌ بَر نشین" [در راندنِ زمستان] و "میرِ نوروزی"، که شکست زمستان و پیروزیِ بهار را به شکل راندنِ شاهِ سِتَروَنِ بَدْهیبَت [= کوسه] و نشستنِ شاهِ جوانِ نُوبخت [همان ضحّاک و فریدون] به بازی در می‌آوَردَند و سرودِ خُود می‌ساختَند.
هنوز این رقصِ تَنْ‌شِکَنی با تکانِ‌های لَق و بُریده را در تَختِ‌حُوضی می‌بینیم، و هنوز حاجی و سیاه یادآوَر دُو شاهِ پیر و جوانِ اسطوره‌ی کُهَن‌اَند، و هنوز تختِ‌حُوضی جشن شادی و پیوَند و باروَری، و پیروزیِ روشنی و امید بر تاریکی و افسردگی و خشک‌سالی و نازایی است.
قَرن‌ها سَرکوب و فشارِ اخلاقیاتِ متظاهِر نمایشِ ستایشِ باروَری و زایِش را از باروَری و زایِش انداخت و با این‌هَمه مقلّدان و مُطربان آن را نهان و آشکار، و به دشواری بیش و کَم نگه می‌داشتَند. اَواخرِ قرنِ گُذَشته‌ی خُورشیدی – که دارندِگان تفریح‌طلبی بودند که هزینه‌ی نمایش و دسته‌ی تقلید را توانستندی پَرداخت؛ تقلید، زمستان‌ها در شاهْ‌نشین خانه‌های اعیان و تابستان‌ها بر تَختِ‌حُوض باغ و حیاط ایشان و در میان چنبره‌ی تماشاگران بازی می‌شُد؛ نمایشی بی‌متَنِ ادبی سنجیده، مُتَّکی بر موسیقی و رقص [= نوا و نَوانِش]، پُر از بِداههْ‌پردازی لفظی و رقصی و حاضرْجوابی‌های خُودْجوش، لهجه‌های واقعی یا مَن در آوردی، و پُر از لطیفه‌های جِنسی و بی‌پروایِ کلامی که گوهَرَش خواهی‌نخواهی نفیِ اخلاقی‌نماییِ متظاهرانِ قَدَرقُدرَت بود و منطق و هَدَفش براَنگیختَنْ به شادی و پیوَند و باروَری. در عروسی‌ها و جشن‌های بُزُرگ، تقلید یا تختِ‌حُوضی گاه از غروب آغاز می‌شُد و با پذیرایی‌ها و میان‌پَرده‌های رقصیِ بی‌سخن [= تَنوَکْ‌بازی] و باز پیگیری نمایشِ اصلی، سپیده‌ی فردا به پایان می‌رسید؛ و جُز مهمانانِ جشن، اهلِ اَندرون از پنجره‌ها و مهتابی‌ها، و همسایگان از سرِ بام‌ها و بالاخانه‌ها به تماشا می‌نشستند.
این خَندْبازی یا نَمایشِ هشت‌نُه ساعته که از فُرورَفتنِ آفتاب تا بازبرآمَدنِ آن می‌کِشید، خُود پیوَندش با جشنِ باروَری و شب‌زِنده‌داری‌های مِهری و آیین‌های چراغْ‌اَفروزی و راندَنِ تاریکی را یاد می‌آوَرَد.
با ناپدید شُدَنِ تیره‌یی از اعیان و بَراُفتادَنِ خانه‌هایی که هم حُوض و هم گُنجایش سورهای بُزُرگ داشتند، دسته‌های تقلید اندک‌اندک صحنه‌ی نمایش در کاروانسرا و تیرفروشی و قهوه‌خانه ساختند و سپس تماشاخانه‌هایی دست و پا کردند و نام و نشانِ برخی از ایشان به نوشتن درآمَد. در آغازِ دَهه‌ی چهل، علی نصیریان که بازی‌های تختِ‌حُوضی را از نزدیک می‌شناخت نمایشنامه‌یی به نامِ "سیاه" نوِشت که جای خُودِ تختِ‌حُوضی پشتِ صحنه‌ی آن [صورتخانه؛ اتاقِ رَختکَن و بَزَک] را نشان می‌داد و دَرباره‌ی زندگیِ بی‌شادیِ مطربها بود.
من نمایش تختِ‌حوضی را نه بر تختِ حوض که در تماشاخانه دیده‌اَم و پیشینه‌ی اجرای آن در شاهْ‌نشین یا تختِ‌ حوض را از پژوهش‌هایم می‌شناسَم.
در یکی دُو سَده‌ی پیشین سفرنامهْ‌نویسانِ فرنگ و دانشورانِ ایرانی تقلید را دیده و آن را هَجوْ و بی‌معنی خوانده‌اَند. مِعیارِشان البتّه ادبیات و فرهنگ متعالی و نیز اخلاقْ‌فروشی بزرگانه بوده است. حقیقت این است که در هَمه‌ی تاریخِ چهارده سَده‌ی گُذشته‌ی ما، آن‌همه عارف و دانشوَر و ادیب و شاعر و نویسنده از پرهیزِ اخلاقی یا در رعایتِ جایگاهِ اجتماعیِ خُود – حتّی یک سطر در این نمایشِ تُهمت‌خُورده نکوشیدَند و گامِ کوچکی بَرنَداشتَند.
پُرسش همیشگی‌اَم این بود که در شرایطی بهتَر، اگر این بازیگرانِ هَدَر شُده، نویسنده، پشتیبانی و حمایت داشتند، تقلید – یا به نام دیگرش تختِ‌حوضی – چگونه می‌تَوانست بود؟
طَرَبْ‌نامه چهارُمین آزمونِ مَن در یافتَنِ پاسخِ این پُرسش است!
بهرام بیضایی نوروز 1395

خرابه خانه ام ویرانه تر شی!


نوشتن درباره ی برخی از افراد حتی در خلوت به خاطر عظمت ایشان کار سختی است چه رسد به نوشتن در فضای مجازی! چند روز پیش بعد از دیدن تیزر نمایش طرب نامه ی اقای بیضایی بحثی در گروهی پیش آمد که ایده ی نوشتن متنی (بر اساس همان بحث) را در سرم انداخت اما پس از شروع متن در اواسط کار(مثل موارد خیلی مشابه در زندگی) دست از کار به امید صیقل بیشتر و فردای بهتر،کاغذ و قلم را به حال خود رها کردم و شروع به آماده سازی وبلاگ(همانطور که در پست های پیش توضیح دادم) کردم تا شاید انگیزه ای برای تکمیل و بهبود متن ایجاد شود.اما امروز متنی از خود استاد بیضایی درباره ی نمایش منتشر شد که  حیف ام آمد متن را منتشر نکنم و قبل از انتشار آن مواردی را به همان دست و پا شکستگی و کدری بنویسم تا از میانشان شاید یک خط به درد بخور بیرون آمد!
امروز با دیدن آگهی دوم نمایش طرب نامه اثر استاد بهرام بیضایی دلم برای بار دوم در همین روز های آغازین بهار برای خودمان سوخت،چرا که مظلومیت آینده ی فرهنگی این مرز و بوم را با وجود این گوهر های یگانه اما غریب،دیدم !همانطور که برخی از هنرمندان(مثل اقای کیانیان)گفته اند:سینمای ایران تنها آلترناتیو موجود سینمای هالیوود در جهان است و به همین خاطر حضور بیضایی و ساختن فیلم با توجه به مولف بودن ایشان باعث ایجاد سبکی منحصر به فرد و مخصوص این آلترناتیو  مثل اقای کیارستمی،مخملباف،کیمیایی،مهرجویی خواهد بود.اما ایجاد سبک مسلتزم ساخت فیلم است،تا این فیلم بر جامعه تاثیر بگذراد و از جامعه تاثیر بپذیرد.برای مثال اگر فیلم های سرجئولئونه ساخته نمیشد و فقط فیلمنامه اش منتشر میشد سبک وسترن اسپاگتی هیچگاه ظهور نمیکرد و باب جدیدی را در سینما در همه ی عرصه ها (موسیقی و داستانو...) نمیگشود یا مثلا هیچکاک اگر فیلم سرگیجه را نمیساخت تصور کنید سینمای تعلیق و حتی کل سینما اکنون کجا بود؟ و میبینیم با اینکه این فیلم ساخته شد آیندگان نتوانسته اند هم قد و قواره ی آن، اثری خلق کنند. پس به تصویر کشیدن ایده باعث تاثیر در سینما میشود.برخی میگویند وقتی فیلمنامه ی اثری موجود باشد دیگران روزی فیلم را میسازند اما ما میبینیم برای مثال در سینمای ایران فیلمنامه هایی از علی حاتمی موجود است اما کسی نمیتواند بسازد یا در سینمای دنیا داستان های مشهور توسط کارگردان های بسیاری ساخته شده اما یکی از هملت ها هملت کوزینتسف میشود به همین خاطر نقش کارگردان خصوصا وقتی میخواهد در جایگاه خالق و جریان ساز قرار بگیرد را نباید دست کم گرفت.
حال در حوزه ی تئاتر تاثیر ایشان چندین برابر خواهد بود چرا که کمتر کسی است که اینگونه احاطه ی دقیقی به تاریخ نمایش در ایران و جهان ،به اساطیر و مفهموم اسطوره و ادبیات ایران و دستور زبان کهن را دارا باشد. به همین رو پر بیراه نیست بگوییم: اگر ایشان میتوانست/بتواند نمایش های خود را به صحنه ببرد،تئاتر ایران ادبیات نمایشی خود را تولید/بازتولید خواهد کرد.
در کل به نظر حقیر عدم حضور ایشان برای فرهنگ این کشور علی الخصوص آینده ی مستقل نمایشی ایران مضر خواهد بود و آرزو دارم که زودتر به وطن برای کار و نه برای حضور بی کار بازگردند و بهتر است به جای ادامه ی مطلب به ادامه ی مطلب رجوع شود تا متن استاد درباره ی این نمایش جدیدشان را خواند و عظمت ایشان را درک کرد.

ادامه نوشته

در ره مانده حیران!


من هم ای یاران تنها ماندم....نوای دلکشی که در خیابان های خلوت تهران در معدود تاکسیِ در حال گذر از رو به روی مدرسه ی قدیم پس زمینه ی خاطره بازی منِ مسافر بود،یاد یاران قدیم را به این بهانه تازه می کرد.یاد یارانی که روزی با زمزمه ی شعرِ ((گذاشتندم و رفتند همرهان قدیم)) سایه تازه میشود و روزی با آهنگ و روزی با یک عکس و روزی با دیدن همین وبلاگی که تاسیسش به خاطر بارگذاری تکالیف عید یود و روزی .....،اما در نهایت همه یک پیام دارند تنهایی.
شاید مرگ تنها واقعیتی نیست که آدمی با جستن آب خضر از آن فرار میکند،شاید تنهایی هم دنگی از این واقعیت دارد! و ما هر بار با هم زبانی یا هم دلی با دیگران سعی در فراموش کردنش را داریم اما وقتی تیغ زمان به سراغ جدایی ریسمان مشترکی که ما را به هم وصل کرده می آید دل و زبان حریفش نمیشوند.
((رفاقتت وقتی زنده است که بودن با رفیقت خاطره سازی باشه نه خاطره بازی))
این پست قرار بود معرفی یک هنرمند باشد اما انگار رشته بر گردنم افکنده دوست میکشد هر جا که خاطرخواه اوست!

ز آواش بانگ موافق شنید!

درباره ی آهنگساز ایتالیایی این اثر،انیو موریکونه به نظرم نیازی به توضیح و بیوگرافی نوشتن نیست چرا که هم از حوصله ی من خارج ه هم به اندازه ی کافی نتیجه ی جستجوی گوگل، بیوگرافیِ کپی شده یِ ویکی پدیایی از این فرد بزرگ که الحق لقب((موزارت سینما)) برازنده اش هست را داراست. پس صرفا یک سری از آثار خاطره انگیز رو یادآوری میکنم تا برسم به پیشنهاد آلبوم موسیقی فیلم هشت نفرت انگیز که فیلم بسیار ترانتینوییی هست!!
کوئینتین ترانتینو کارگردان مولف سینما برای فیلم قبلی خود جانگوی رها شده از انیو موریکونه برای ساخت آهنگ فیلم درخواست کرده بود اما به هر دلیلی(که رسمی اش پرکاری استاد و غیررسمی اش قبول نداشتن ترانتینو به عنوان یک فیلم ساز متفاوت وسترن) این اتفاق نیافتاد، اما بعد از آنکه آن فیلم  موفقیت خوبی  در جشنواره ها کسب کرد. اینبار استاد از پَسِ موسیقی های بی نظیر ((بهترین پیشنهاد))((افسانه 1900))((سینما پارادیزو))((روزی روزگاری در آمریکا)) و ..... با یاد جوانی ، شاهکاری خلق کرد تا پخته تر شدن سازنده ی موسیقی ماندگار  فیلم های سرجئو لئونه(روزی روزگاری در غرب،خوب بد زشت و به خاطر یک مشت دلار بیشتر) را نشان دهد،پس پروژه را پذیرفت  و پس از ساخت آهنگ،این آلبوم را در سه روز با اجرای ارکستر ملی چک  در استودیوی Abbey Road لندن رهبری کرد که در طول آن، ترانتینو هم در استدیو حضور داشت!
یک نکته ی جالب باید گفت که در مراسم اسکار امسال موریکونه به خاطر این آهنگ برنده ی جایزه ی اسکار شد.بعد از شنیدن این خبر من پیش خودم گفتم که خب بالاخره بعد از اینهمه ملودی ماندگار آکادمی اسکار به خاطر اون کار ها و اینکه قبلا جایزه به استاد نداده بود اینبار تلافی کرد اما بعد از شنیدن آلبوم نظرم کاملا عوض شد!
{به نظرم ترک اول خوراکه یه کوهنوردی(مثلا کلچکال) خسته توی یک هوای گرفته (همین دو سه روز عید) اونم از بیراهست }

لینک دانلود آلبوم
دانلود
منبع و رمز فایل زیپ:
www.xytune.com


متنی(با منبع نامشخص) جالب درباره ی فیلم هشت نفرت انگیز را میتوانید در ادامه ی مطلب بخوانید:

ادامه نوشته

ای بسی ابلیس آدم روی هست!


با توجه به صحبت هایی که در پست پیشین داشتم قرار بر این شد با چند پست، مطالب دو سال پیش رو به صفحات قبل تر ببرم و در صفحه ی اصلی فقط مطالب سال 94 و 95  معلوم باشد
در امر روده درازی و حرافی در دنیای واقعی فکر میکنم میتوان گفت سابقه ی بس درخشان دارم اما در این وبلاگ همیشه سعی ام بر این بوده که شخصیت دیگری رو(حقیقی یا مجازیش رو نمیدونم)داشته باشم به همین خاطر از حرف زدن درباره ی خلقیات مهمونداری و تعارفات ایرانی ها در عید یا مسخره کردن برنامه های سال تحویل میگذریم و باز هم بنا به همان مصلحت اندیشی که در دنیای واقعی اون حرفا رو میزنم و یه سری حرفای دیگه رو نمیزنم و با بهانه ی اینکه در دوران عید هستیم از گفتن حرف دل  پرهیز میکنم و فاز یک وبلاگ وزین رو میگریم و دوتا پست فرهنگی(معرفی موسیقی فیلم و معرفی یک هنرمند) میذارم تا ببینیم بالاخره مطلبی که همه ی این نو نوار شدن ها رو در پی داشت بالاخره تمام میشه من بذارم که شاید کسی ببینه یا نه یا نه!!!؟؟؟؟

نو بهاران را چه شد؟


سالی که گذشت انقدر زیبا بود که هیچ چیزش را به یاد ندارم/میخوام یاد نداشته باشم
اما  اتفاقی غریب از سال پیش در ذهن دارم. آنهم اتفاقی بود که بعد از آپدیت شدن سرور های بلاگفا برای وبلاگ افتاد....
قصه از این قرار است که در  وبلاگی که خودم هم بازدید کننده اش نیستم چه رسد به دیگران،و نمیدانم در روز کدامین چشم ها مهمان متون مشوش(و شاید بی معنی) و در هم و (غالبا به خاطر کهنگی پست ها) بی تصویر این گوشه ی فراموش شده هستند؟روزی برای نوشتن مطلب جدید که اکثرا هر چند ماه یک بار یا گاهی هر چند سال یک بار دست میدهد، راهی صفحه مدیریت وبلاگ شدم و دیدم که دو پست انتهایی که گذاشته بودم بی دلیل و اتفاقی پاک شده، انقدر تعجب کردم که باورم نشد و از صفحه ی مدیریت،مستقیم به صفحه ی اصلی وبلاگ شتافتم وتازه متوجه شدم علاوه بر پست ها، قالب وبلاگ نیز به همان دو سال پیش برگشته!!! در آن لحظه چنان وا رفتم و چنان ناراحت شدم که حد نداشت!آخر وبلاگی که خودت هم به آن سر نمیزنی پاک شدن دو مطلب اش چه ناراحتی دارد؟
انگار بخشی از زندگی ام پاک شده بود.انگار دو سالِ گذشته وجود نداشت( در حالی که دقیقا آن روز مصادف بود با پایان  یک دوره ی پر خاطره که در این دوسال با فراز و نشیب غریبی اتفاق افتاده بود).دو مطلب که یکی بعد از دیدن فیلم لایم لایت برای اسطوره ام چاپلین نوشتم و دیگری را امروز پس از گذشت یک سال دیگر به کل فراموش کردم،پاک شده بود و اشتیاق نوشتن مطلب جدید را نیز در من پاک کرده بود.انگار دو سال پیش فقط در آن دو پست خلاصه میشد و اگر آن دو را میگرفتی(که گرفتند) هیچ اتفاقی نسبت به سال های قبل نیافتاده و چه غریب کهنگی است بعد از دو بهار!
امروز مطلبی را شروع کرده و باز یاد وبلاگ افتادم و با ترس و لرز ابتدا به صفحه ی اصلی سر زدم تا ببینم دو مطلبی که آن روز آماده بود (اما چند هفته بعد بارگذاری شد)پاک شده اند؟نه.دو پست سال پیش به سان پرچم فتح بر قله ی روزگاران بر افراشته بودند و من دلگرم از گذر یک بهار از عمر به صفحه ی مدیریت وبلاگ رفته  تا آثار آن دوسال فراموش شده را از ظاهر صفحه اول  با چند پست پاک کنم و برای این امر اولین گام را تبریک سال نو دانستم
امیدوارم سالی فراموش نشدنی در پیش داشته باشید