یاد کاریکاتور توفیق افتادم. تختی دو بال بر شانه اش بود و با لباس کشتی بالای سر مردم لبخند به لب میرفت و در ابر بالای سرش (فکر میکنم) میگفت "واسه من نمیخواد گریه کنید برای خودتون گریه کنید" و مردم به آسمان چشم دوخته اشک میریختند. هر بار که پای خاطرات پدربزرگم می نشینم، بی برو برگرد به روز مرگ تختی میرسیم؛ پررنگ تر از تیر ژ-3 جوانی که در هیاهوی انقلاب در رفت و به پیرزنی سر قصرالدشت خورد و پیرزن روی دست های پدربزرگم جان داد. میگفت تا خبر شدیم کرکره ی خیاطی را پایین کشیدیم از میدان امام حسین که مغازه ی ما بود تا هتل آتلانتیک که جنازه ی تختی را میخواستند به بیمارستان ببرند در یک چشم بهم زدن آدم جوشید.

خاطره ای از سایه که میگفت در امجدیه مسابقه ای بود، شاپور غلامرضا آمد کسی تحویلش نگرفت، یه عده بادمجان دور قاپ چین شلوغ کردند و او دستی تکان داد. چند لحظه بعد سالن ترکید هیچکس مسابقه را نمیدید به یکی از ورودی های تماشاگران خیره شده بودندو تختی مثل بچه ای سر به زیر انداخته وارد سالن شد. قیامت بود قیامت.

مسابقه ی فینال پای چپ حریف اش آسیب دیده بود. مربی گفت تا از آن نقطه ضعف استفاده کند. تختی طرف پای چپ حریف اش نرفت. وقتی رقیب او «الکساندر مدوید»که هم حریف تختی و قهرمان جهان و المپیک بود ، تندیس او را مقابل خانه کشتی ایران دید اشک ریخت و گفت: کسانی که «غلامرضا» را می شناسند می دانند این مجسمه برایش خیلی کوچک است.

در تاق ضربی بازار ظاهر شد با مدال هایی که آورده بود برای زلزله ی رودبار بفروشد. بازار بسته شد. تختی را سر دست بردند. بیشترین کمک جمع شد. تختی محجوبانه سر به زیر انداخته بود.

جنازه ی تختی ناباورانه خاک شد. جلال آل احمد نوشت: «از آن همه جماعت هیچکس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی کرد.آخر جهان پهلوان باشی و در بودن خودت جبران کرده باشی نبودن های فردی و اجتماعی دیگران را و آن وقت خودکشی کنی ؟»

و امروز سالگرد مرگ تختی سال 1397 پسری دختری را کتک میزد و با سری بلند فیلم میگرفت. همه ی ما باور داریم اگر تختی بود لحظه ای درنگ نمیکرد و اینبار واقعا ..... خوشا به حالت پهلوان، خوب موقع مردی.