در غبار حسرت و هیهات!
بی حوصلگی مجال قلم به دست گرفتن نمیدهد.
کلمات فرار کرده اند؟ رخوت به جانم چنگ زده؟ چرا توان نوشتن نیست؟ پریشان گویی آنقدر زیاد است که نه فعل معلوم است نه فاعل و نه مفهوم!
چون عابری به سوی نامعلوم، قلم روی کاغذ، بی هدف،با سرگیجه، چون مستی افتان و خیزان از باده ی درد یا ناهمواریِ راه تلو تلو میخورد و سپیدی کاغذ را چون روحش به پلیدی می آلاید.
تنهایی؟ حصر؟ ناامیدی؟ نمیدانم. آنقدر آشفته ام که کلمات را با هیچ لباسی نمیتوانم بیارایم. چون خیاطی کور که هنگام اندازه گیری سوزن به تنشان زده و لباس های بدقواره به برشان -با لکه های خون- کرده به پشت میز سطر ها، در عروسی جنون و پوچی میفرستم.
ارکسترِ افکار شروع به نواختن سمفونی درد به آهنگسازی تقدیر میکند. میهمانان به صرف روحِ تکه تکه مشغول. هنگامه ی رقص میرسد و آنگاه ارکستر والسِ سرزنش به آهنگسازی من را مینوازد و خونین مهمانان آخرین پایکوبی را آغاز میکنند، رقص مرگ. مرگِ امید.
این وبلاگ مخصوص تمام بچه های با معرفتهِ