ای در میان جان و جان از تو بی خبر
باید قدری تامل کنم. ذره ای آرامش. لختی رجعت به درون. رودرروی تنهایی در دادگاه قاضی اش وجدان، حاضر شوم. شجاعت میخواهد در دادگاهی که همه چیز بر علیه توست (دادستان و قاضی و وکیل همه یک نفرند) مقابل خود از خود دفاع کرد. شجاعت میخواهد در آیینه خلوت، تنگ نظری خود را دید و والاتر شجاعتی لازم است برای نگریختن از آیینه!
شجاعت میخواد شکوه گم شده ی شهری را یادآورد. شهر دوستی. شهر لحظاتش شاعرانه. کلماتش عاشقانه. شهر رنگ و شور و شوق. شهر دیوار های همدلی اش رفیع. شهر.......شهر ویران شده با متعفن نیرنگِ اسب چوبین. آن دلفریب هدیه زورمندان. مملو از سربازان بی رحم مصلحت.
شجاعت میخواهد بر خرابه های این ویران شهرِ آرزو پای نهاد و به دنبال امیدی نیمه جان آوار های سوخته و فروریخته از شعله های سوزان فراموشی را جست و جو کرد و تنها در کوچه های زمانی تفرجگاهِ قرار هایِ خیالی عاشقانه با جوی جاری از خونِ امید های به مسلخ برده، هم گام شد و در زیر درختِ سوخته ی زمانی در پناه سایه اش راز های مگو در گوش یار خوانده بی یار نشست و از شرم حضور سایه سیه کلاغان، بر بی بار شاخه های زمانی جولانگاه بلبلان عاشق بوده و جای قار قار مرگ مژده ی ظفر سر میداده، دمی ماند و قطره ای گریست!
شجاعت میخواهد ویرانه ها را آباد کردن. شجاعت میخواهد با اینهمه تغییر خود بودن و خود ماندن.
کاش هر کدام دلخوش سراب نمیشدیم و با هم آب حیات عشق را در رگ های این شهر روانه میکردیم.
این وبلاگ مخصوص تمام بچه های با معرفتهِ