گویدم ((-بنویس و راحت شو)) به رمز

تابِ ویرانیِ آبادیِ عمر به دست لشکر بی رحم تقدیر،فقط با مرهمِ کلمات امکان پذیر بود.انگار آنهم قحطی اش آمده!هر چه به قلم التماس میکنم افاقه ندارد.آفت تخیل محصول فکر را زده.مقابل کودک دل سرافکنده ام،هر چند به یک خط دلداری قانع است!
طاعونِ رخوت،جانِ جنگ زده را در می نوردد.انبارِ محبت یاران بسته نیست.عقل فرمان قرنتینه داده تا شرش،شهرِیاران را به آتش نکشد.
ملتِ آواره هم از مهمانپذیری یاران شرمسارند،چرا که جز رنج برایشان حاصلی ندارند و مرگ با تیغ سرنوشت را به شرمِ ابدی ترجیح میدهند،چرا که عرضه ی خدمت هم نداشته و فقط از جانِ دیگران خرج میکنند!
هیچ پهلوانی که شمشیر هنر به نیام،گرز همت به دست،سوار بر باره ی ایمان بتازد در این ملک زاده نشده.
و ملتی که خوراکش جز اتلاف وقت نبوده ،جانی برای انقلاب ندارد
فقط خدا به آخرش رحم کند
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۷/۰۳ ساعت 1:12 توسط وی ام پیش
|
این وبلاگ مخصوص تمام بچه های با معرفتهِ